زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

اسم مامان

دو سه روز پيش از دخترك پرسيدم : زهرا ! اسم مامانت چيه ؟ و خودم چند بار شمرده  شمرده جواب دادم : فاطمه ،  فا ...  طِ ... مه  دوباره پرسيدم : زهرا ! اسم مامان چيه ؟  دخترك هم نگذاشت و نه برداشت ، گفت  : " فاطّي  " پانوشت :  كسي من را " فاطي " صدا نمي كند !
11 خرداد 1393

حوله

اقاي پدر حمام هستند . با صداي بلند مي پرسم : حوله بذارم برات ؟ اقاي پدر جواب مثبت مي دهد ، مي روم سمت اتاق كه دخترك جلوتر از من مي دود توي اتاق ، در كمد را باز مي كند ، حوله را مي كشد بيرون و كشان كشان به سمت در اتاق مي رود كه حوله به در كمد گير مي كند ، حوله را به سمت من مي گيرد . حوله را آزاد مي كنم برايش و مي ايستم به تماشاي دختركي كه تا دم در حمام حوله را براي باباييش برد!!!
10 خرداد 1393

عکس

چند روز پیش می خواستیم از دخترک عکس بیندازیم . به زهرا گفتیم کنار دیوار بایست بابایی عکس بیندازد و این کنار دیوار ایستادن را مدام در طول عکاسی یادآوری می کردیم . نتیجه اش این شده که حالا دخترک گاه و بی گاه می رود به دیوار تکیه می دهد و می گوید " اس " (= عکس ) و منظر حضور دوربین بدست ما می شود !     ...
10 خرداد 1393

شب بيست و هفت رجب

شب بيست و هفت رجب رسيد . دلم مي رود كربلا ، آن شبي كه عطر شكفتن شكوفه زندگيمان در محضر اباعبداله عليه السلام در مشاممان  پيچيد ... امشب حضور زهرا در زندگيمان دو ساله مي شود...     
6 خرداد 1393

ني ني

از زهرا مي پرسم :  مامان ! مي خواي برات  ني ني بياريم ؟  بدون لحظه اي درنگ ، در همان حال كه سرش را به نشانه تاكيد  كج مي كند ( از حركات اختصاصي خودش است ) مي گويد : " بي ، بي ( = بيار ، بيار ) " اشتياق بچه را كه مي بينم مي پرسم : چندتا بياريم ؟ دخترك اما قانع است ، مي گويد : " دَه " !!!!! 
2 خرداد 1393

پول -٢

من : كلاغه ميگه ؟؟ زهرا : " گار گار "  من : سفره قلمكار كار، زهرا خانوم بره سر كار ؟  زهرا :  " بره بره "  من : حالا زود نيست ؟  زهرا : " نه ! "   پانوشت : ديروز وقتي گفت ؛ " بره بره "  پرسيدم : بره سركار چي بياره ؟ جواب داد : " پو  ( = پول ) "  بله ديگه چشم و گوش بچه زود باز شده متاسفانه !!
2 خرداد 1393

پول

يكي دو ماه پيش وقتي در غياب بابايي از زهرا مي پرسيدم : " زهرا بابايي كجاست ؟" جواب مي داد : " نيست ! " وقتي دوباره مي پرسيدم : " كجا رفته ؟ " دخترك با مظلوميتي وصف نا شدني مي گفت : "دَدَ"  آنوقت بود كه دلم هم براي پدر مي سوخت هم براي دختر ! براي پدر كه صبح زود تا غروب سر كار بود و دخترش فكر مي كرد رفته است " دَدَ = خوشگذراني " و  براي دختر كه فكر مي كرد باباييش رفته " دَدَ " و او را نبرده ! پس من وارد عمل شدم و ديلوگ قبلي را كه كاملا ابتكار زهرا بود به اين صورت تغيير دادم : من : زهرا بابا رفته اداره چي بياره ؟ زهرا : " پو " ( = پول ) امروز صبح كه زهرا ...
1 خرداد 1393

كوكو

بابايي : زهرا نهار چي خوردي ؟  زهرا : كوكو  بابايي : فردا نهار چي مي خواي بخوري ؟  زهرا : كوكو  بابايي : فردا شام چي مي خوري ؟  زهرا : كوكو    پانوشت ١) دخترك نهار كوكو سيب زميني داشت ، گويا به دهانش خيلي مزه كرده بود كه مدام سر نهار مي گفت : كوكو ! من هم گول همين كوكو گفتنش را خوردم شب هم برايش درست كردم ولي دريغ از حتي مزه مزه كردن يك لقمه !   پانوشت ٢) ديالوگ بالا آخر شب بين زهرا و باباييش ردو بدل شد. بايد ديد  ميل همايوني فردا  افتخار خورده شدن  به كوكوي ما را خواهند داد يا نه ؟؟
30 ارديبهشت 1393

موفقيت

اين موفقيت بزرگ را به خودم تبريك مي گويم ..... تلاشي كه از ساعت ١٦ آغاز شده بود اينك به ثمر نشست ، دخترك بالاخره خوابيد !!!! 
29 ارديبهشت 1393