زهرا کوچولو مسافر کربلا
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | 21:32 | نویسنده : مامان فاطمه

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین

 

 

 

 

 

 با افتخار می گویم :

من بچه شیعه هستم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 1:14 | نویسنده : مامان فاطمه
راستی بعد از دو سال دارم از تلگرام پست میگذارم، اول pc, بعد آیپد و بعد همان لب تاپی که هیچ وقت نگذاشت من پست بگذارم و یکی از دلایل جدایی من از وبلاگم بود و حالا تلگرام جل الخالق



[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1396 | 1:10 | نویسنده : مامان فاطمه
شب اول رمضان و من مثل تمام این چهار سال، شب زنده دار
کسی دیگر اینجا را نميخواند حتی خودم هم يادم رفته که چقدر اینجا برایم عزیز بوده، چقدر پای بعضی پستهایم زار زده ام و چقدر وجودم پر از شور و شعف ميشد از نوشتن خاطرات دخترک،



[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 16:44 | نویسنده : مامان فاطمه

الان كه ساعت شانزده و چهل و هشت دقيقه است ، آمده ام يك لحظه خستگي بدو بدوها از صبح تا به حال را دربياورم از تنم ، خستگي ام در امد با ديدن پيامهاي مهرباني و لطف دوستان مهربانم  براي تولد دخترك ، پاينده و سلامت بمانيد مهربان دوستان !  

پانوشت ١) امشب دومين جشن تولد دخترك را مي گيريم . 

پانوشت ٢) نهار نخورده ام هنوز ! 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 11:37 | نویسنده : مامان فاطمه

دو ساله شد ....

 

به همين راحتي ، به همين خوشمزگي ! 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 1:37 | نویسنده : مامان فاطمه

 زهرا در حال خورن " تخم برنجي = تخم بلدرچين " بي مقدمه مي گويد : " مامان برو " 

كجا برم ؟ 

- برو تو جنگل ، گرگ بدجنس بياد شما رو بخوره !!!!! 

 

به قول يكي از اقوام ، بايد از الان برم كهريزك خدمت كنم ، پير شدم يه جا بهم بدن !! اين طور كه پيداست به اين بچه ها اميدي نيست !

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 1:27 | نویسنده : مامان فاطمه

هبوطش دو ساله مي شود امروز ....

دهم ربيع الثاني ، وفات حضرت معصومه سلام الله عليها ...





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 2:31 | نویسنده : مامان فاطمه

يكي از كلماتي كه اين روزها زهرا ، در لابلاي صحبتهايش زياد به كار مي برد " ايشانا " ست (= ايشالا = ان شاءالله ) 

" ايشانا بابا مياد" 

" ايشانا امير از خواب بيدار مي شه " 

" دست من اوف شده ، ايشانا خوب مي شه " 

" ايشانا نيكان بياد " 

" ايشانا بابا مهدي خوشحان ( خوشحال ) بشه " 

" بابا بوزورگ ( بابابزرگ ) مريضه ، ايشانا خوب مي شه "

.... 

هميشه با ياد خدا بمان دخترك .....





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 2:07 | نویسنده : مامان فاطمه

سرما خورده ام ، ليوان شربت آبليمو و عسل را در دستم مي بيند ،

زهرا : اين چيه مي خوري ؟ 

- شربت آبليمو

زهرا : منم آب نيمو مي خوام. 

- مي خواي برات آبميوه بيارم ؟ 

زهرا : نه ! آب نيمو مي خوام . 

بلند مي شوم ، جلوي در آشپزخانه دوباره كه چه عرض كنم براي بار چندم مي پرسم : آبميوه مي خواي برات بيارم ؟  دوباره معلوماتش را به رخم مي كشد : 

" آبنيمو با آب ميوه فَق ( فرق ) داره !!! " 

 

پانوشت : آبميوه اوردم اخر سر برايش  ، نخورد كه !!!!!! 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 1:58 | نویسنده : مامان فاطمه

شنيده بودم برخي از خانم ها سن شان را كمتر از آنچه هست ، مي گويند  ؛ ولي تا به حال خودم چنين موردي را نديده بودم تا اينكه .... 

- " زهرا ! چند سالته ؟ " 

- " هشت ماهمه !!! " 

هر چه يادش دادم كه شما ، بيست و دوماهته ، فايده اي نداشت ! " دخترك هشت ماهش بود هنوز " 

پانوشت ١) امروز بيست و سه ماهه شد اين دختر هشت ماهه ! 

پانوشت ٢) هشت روز ديگر  ، به قمري ، دو ساله مي شود . 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 3:22 | نویسنده : مامان فاطمه

اين روايت را ديده بودم ، وقتي هنوز پانزده روزه نشده بودي ...

مفضـــــــــــــــــــــــــــــل مي‌گويد:
از امام صادق (عليه السلام) در مورد طفل پرسيدم كه چرا بدون علت مي‌خندد يا بدون درد مي‌گريد؟ فرمودند: اي مفضل! هيچ طفلي نيست مگر اينکه امام را مي‌بيند و با ايشان نجوا مي‌کند. علت گريه‌اش غايب شدن امام از اوست و علت خنده اش رو آوردن امام به اوست. وقتي زبانش به سخن باز شد اين باب بر او بسته مي‌شود و بر قلبش مُهر فراموشي زده مي‌شود(يعني اين ماجرا را از ياد مي برد). " علل الشرايع ، جلد ٢ ، صفحه ٥٨٤" 

آن روزها كه در خواب لبخند بر لبانت مي آمد ، اگر كنارت بودم ، چقدر حالم خوب مي شد . مي گفتم " به آقا سلام كن ، به آقا بگو ما را براي خودشان تربيت كنند . به آقا سلام ما را برسان .... " 

امروز سپردم به مادر طفلي هشت روزه  كه هرگاه لبخند  مهمان لبهاي كودكش شد، به سيد كوچكش بسپارد به اقا بگويد در حق ما دعا كنند در اين روزهاي پريشاني و  سردرگمي من و تو .... اين روزها كه فقط منتظر رحمت الهي و نظر لطف خداوندي ام براي قطع رشته ي تعلقت به آغازين رزق طيبت در اين دنيا ، كه همان كسي كه اين رشته را به اين محكمي بافته خود قطعش كند : هم از جانب من هم از جانب تو ... 

پانوشت : حتما كه نبايد مادري از دنيا برود كه براي شادي روحش دعا كنند ... لطفا براي ارامش روح اين مادر دعا كنيد !





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 16:23 | نویسنده : مامان فاطمه

دخترك مي گويد : من تخمه مي خوام . با التماس دانه اناري را جلوي صورتش مي برم : " اينو بخور برات تخمه ميارم " لحنش  عوض مي شود ، با جديت مي گويد : " انار با تخمه فق ( فرق) داره !!! "

پانوشت ١) از اين تريبون تشكر خودم رو از " زها خانوم خوب " اعلام مي دارم كه در سن بيست و هفت سالگي بالاخره بنده را توجيه كردند كه " انار با تخمه فرق مي كند !" 

پانوشت ٢) " زها خانوم خوب " عبارتي است كه زهرا در جواب " اسم شما چيه ؟ "  مي گويد

پانوشت ٣) كاش به جاي ريختن دانه هاي انار روي مبل و فرش و پرت كردن كاسه انار روي فرش ، كمي از اين انار متبرك شده به سوره يس ، به انضمام چهار قل و حمد و والعصر و ايه الكرسي و  ايه هايي كه براي از شير گرفتن توصيه شده  ، مي خورد . كاش ...





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:28 | نویسنده : مامان فاطمه

چیزی که این روزها در صحبت کردن زهرا به شدت خودنمایی می کند ، استفاده از واژه " شما " ست .

" شما می خوری "

" شما بیا "

موقع کتاب خواندن  : " شما بخون "

موقع تعارف کردن خوراکی : " شما سوزه ای  (روزه ای ) ؟ "

موقع کفش یا جوراب پا کردن : " شما پای من بکن "

موقع نقاشی کشیدن : " شما بکش "

" دست شما ، كيف شما ، سباس ( لباس ) شما ، غذاي شما ..." 

 و .....

 دوباره می گویم : " بر شما باد یاد دادن حرفهای زیبا به کودکانتان ....."





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:17 | نویسنده : مامان فاطمه

توی ماشین نشسته ایم ، دخترک کنار در و من بین زهرا و مادرم . زهرا با دستگیره در ور می رود . می گویم : مامان جان نکن در باز می شه ، جوابش آن قدر تکان دهنده بود که رشته های دی ان ای سلولهایم را هم به لرزه انداخت !!

" می خوام شما پرت بشی بیرون "!!!!!

یعنی این بزرگ شه منو می ذاره خونه سالمندان !!!





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:12 | نویسنده : مامان فاطمه

تلویزیون دعای فرج می خواند . دخترک می گوید : مامان ! دستمال می خوام . می پرسم : دستمال می خوای برای چی ؟ جوابش جالب است : " کاغذی بده می خوام گریه کنم !!"

  دستمال را می گیرد جلوی دهانش و می ایستد جلوی تلویزیون بقیه دعا را گوش می دهد !

پانوشت1  : " اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن " : اینقدر از دعای فرج را بلد است .

پانوشت 2) دستمال کاغذی را به اختصار " کاغذی " می گوید .





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 17:22 | نویسنده : مامان فاطمه

پاي اين دو تا وبلاگ كه صاحبشان يكي است ، زار مي زنم الان ....

دعا كنيد ...

فقط همين......

اين  و اين 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد