زهرا کوچولو مسافر کربلا

در این دنیا و آن دنیا شعارم خدایا من حسین را دوست دارم

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین

 

 

 

 

 

 با افتخار می گویم :

من بچه شیعه هستم

تلگرام دوست داشتنی من

راستی بعد از دو سال دارم از تلگرام پست میگذارم، اول pc, بعد آیپد و بعد همان لب تاپی که هیچ وقت نگذاشت من پست بگذارم و یکی از دلایل جدایی من از وبلاگم بود و حالا تلگرام جل الخالق ...
6 خرداد 1396

برگشتم بعد از دو سال

شب اول رمضان و من مثل تمام این چهار سال، شب زنده دار کسی دیگر اینجا را نميخواند حتی خودم هم يادم رفته که چقدر اینجا برایم عزیز بوده، چقدر پای بعضی پستهایم زار زده ام و چقدر وجودم پر از شور و شعف ميشد از نوشتن خاطرات دخترک،
6 خرداد 1396

بدون عنوان

الان كه ساعت شانزده و چهل و هشت دقيقه است ، آمده ام يك لحظه خستگي بدو بدوها از صبح تا به حال را دربياورم از تنم ، خستگي ام در امد با ديدن پيامهاي مهرباني و لطف دوستان مهربانم  براي تولد دخترك ، پاينده و سلامت بمانيد مهربان دوستان !   پانوشت ١) امشب دومين جشن تولد دخترك را مي گيريم .  پانوشت ٢) نهار نخورده ام هنوز !         
3 اسفند 1393

مهر و محبت فرزندي -٢

 زهرا در حال خورن " تخم برنجي = تخم بلدرچين " بي مقدمه مي گويد : " مامان  برو "  -  كجا برم ؟  - برو تو جنگل ، گرگ بدجنس بياد شما رو بخوره !!!!!    به قول يكي از اقوام ، بايد از الان برم كهريزك خدمت كنم ، پير شدم يه جا بهم بدن !! اين طور كه پيداست به اين بچه ها اميدي نيست !      
11 بهمن 1393

ان شاءالله

يكي از كلماتي كه اين روزها زهرا ، در لابلاي صحبتهايش زياد به كار مي برد " ايشانا " ست (= ايشالا = ان شاءالله )  " ايشانا بابا مياد"  " ايشانا امير از خواب بيدار مي شه "  " دست من اوف شده ، ايشانا خوب مي شه "  " ايشانا نيكان بياد "  " ايشانا بابا مهدي خوشحان ( خوشحال ) بشه "  " بابا بوزورگ ( بابابزرگ ) مريضه ، ايشانا خوب مي شه " ....  هميشه با ياد خدا بمان دخترك .....
3 بهمن 1393

فرق -٢

سرما خورده ام ، ليوان شربت آبليمو و عسل را در دستم مي بيند ، زهرا : اين چيه مي خوري ؟  - شربت آبليمو زهرا : منم آب نيمو مي خوام.  - مي خواي برات آبميوه بيارم ؟  زهرا : نه ! آب نيمو مي خوام .  بلند مي شوم ، جلوي در آشپزخانه دوباره كه چه عرض كنم براي بار چندم مي پرسم : آبميوه مي خواي برات بيارم ؟  دوباره معلوماتش را به رخم مي كشد :  " آبنيمو با آب ميوه فَق ( فرق ) داره !!! "    پانوشت : آبميوه اوردم اخر سر برايش  ، نخورد كه !!!!!! 
3 بهمن 1393

سن

شنيده بودم برخي از خانم ها سن شان را كمتر از آنچه هست ، مي گويند  ؛ ولي تا به حال خودم چنين موردي را نديده بودم تا اينكه ....  - " زهرا ! چند سالته ؟ "  - " هشت ماهمه !!! "  هر چه يادش دادم كه شما ، بيست و دوماهته ، فايده اي نداشت ! " دخترك هشت ماهش بود هنوز "  پانوشت ١) امروز بيست و سه ماهه شد اين دختر هشت ماهه !  پانوشت ٢) هشت روز ديگر  ، به قمري ، دو ساله مي شود . 
3 بهمن 1393

بدون عنوان

اين روايت را ديده بودم ، وقتي هنوز پانزده روزه نشده بودي ... مفضـــــــــــــــــــــــــــــل مي‌گويد: از امام صادق (عليه السلام) در مورد طفل پرسيدم كه چرا بدون علت مي‌خندد يا بدون درد مي‌گريد؟ فرمودند: اي مفضل! هيچ طفلي نيست مگر اينکه امام را مي‌بيند و با ايشان نجوا مي‌کند. علت گريه‌اش غايب شدن امام از اوست و علت خنده اش رو آوردن امام به اوست. وقتي زبانش به سخن باز شد اين باب بر او بسته مي‌شود و بر قلبش مُهر فراموشي زده مي‌شود(يعني اين ماجرا را از ياد مي برد). " علل الشرايع ، جلد ٢ ، صفحه ٥٨٤"  آن روزها كه در خواب لبخند بر لبانت مي آمد ، اگر كنارت بودم ، چقدر حالم خوب مي شد . مي...
28 دی 1393