تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | 21:32 | نویسنده : مامان فاطمه

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین

 

 

 

 

 

 با افتخار می گویم :

من بچه شیعه هستم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 16:44 | نویسنده : مامان فاطمه

الان كه ساعت شانزده و چهل و هشت دقيقه است ، آمده ام يك لحظه خستگي بدو بدوها از صبح تا به حال را دربياورم از تنم ، خستگي ام در امد با ديدن پيامهاي مهرباني و لطف دوستان مهربانم  براي تولد دخترك ، پاينده و سلامت بمانيد مهربان دوستان !  

پانوشت ١) امشب دومين جشن تولد دخترك را مي گيريم . 

پانوشت ٢) نهار نخورده ام هنوز ! 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 11:37 | نویسنده : مامان فاطمه

دو ساله شد ....

 

به همين راحتي ، به همين خوشمزگي ! 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 1:37 | نویسنده : مامان فاطمه

 زهرا در حال خورن " تخم برنجي = تخم بلدرچين " بي مقدمه مي گويد : " مامان برو " 

كجا برم ؟ 

- برو تو جنگل ، گرگ بدجنس بياد شما رو بخوره !!!!! 

 

به قول يكي از اقوام ، بايد از الان برم كهريزك خدمت كنم ، پير شدم يه جا بهم بدن !! اين طور كه پيداست به اين بچه ها اميدي نيست !

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | 1:27 | نویسنده : مامان فاطمه

هبوطش دو ساله مي شود امروز ....

دهم ربيع الثاني ، وفات حضرت معصومه سلام الله عليها ...





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 2:31 | نویسنده : مامان فاطمه

يكي از كلماتي كه اين روزها زهرا ، در لابلاي صحبتهايش زياد به كار مي برد " ايشانا " ست (= ايشالا = ان شاءالله ) 

" ايشانا بابا مياد" 

" ايشانا امير از خواب بيدار مي شه " 

" دست من اوف شده ، ايشانا خوب مي شه " 

" ايشانا نيكان بياد " 

" ايشانا بابا مهدي خوشحان ( خوشحال ) بشه " 

" بابا بوزورگ ( بابابزرگ ) مريضه ، ايشانا خوب مي شه "

.... 

هميشه با ياد خدا بمان دخترك .....





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 2:07 | نویسنده : مامان فاطمه

سرما خورده ام ، ليوان شربت آبليمو و عسل را در دستم مي بيند ،

زهرا : اين چيه مي خوري ؟ 

- شربت آبليمو

زهرا : منم آب نيمو مي خوام. 

- مي خواي برات آبميوه بيارم ؟ 

زهرا : نه ! آب نيمو مي خوام . 

بلند مي شوم ، جلوي در آشپزخانه دوباره كه چه عرض كنم براي بار چندم مي پرسم : آبميوه مي خواي برات بيارم ؟  دوباره معلوماتش را به رخم مي كشد : 

" آبنيمو با آب ميوه فَق ( فرق ) داره !!! " 

 

پانوشت : آبميوه اوردم اخر سر برايش  ، نخورد كه !!!!!! 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 1:58 | نویسنده : مامان فاطمه

شنيده بودم برخي از خانم ها سن شان را كمتر از آنچه هست ، مي گويند  ؛ ولي تا به حال خودم چنين موردي را نديده بودم تا اينكه .... 

- " زهرا ! چند سالته ؟ " 

- " هشت ماهمه !!! " 

هر چه يادش دادم كه شما ، بيست و دوماهته ، فايده اي نداشت ! " دخترك هشت ماهش بود هنوز " 

پانوشت ١) امروز بيست و سه ماهه شد اين دختر هشت ماهه ! 

پانوشت ٢) هشت روز ديگر  ، به قمري ، دو ساله مي شود . 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 3:22 | نویسنده : مامان فاطمه

اين روايت را ديده بودم ، وقتي هنوز پانزده روزه نشده بودي ...

مفضـــــــــــــــــــــــــــــل مي‌گويد:
از امام صادق (عليه السلام) در مورد طفل پرسيدم كه چرا بدون علت مي‌خندد يا بدون درد مي‌گريد؟ فرمودند: اي مفضل! هيچ طفلي نيست مگر اينکه امام را مي‌بيند و با ايشان نجوا مي‌کند. علت گريه‌اش غايب شدن امام از اوست و علت خنده اش رو آوردن امام به اوست. وقتي زبانش به سخن باز شد اين باب بر او بسته مي‌شود و بر قلبش مُهر فراموشي زده مي‌شود(يعني اين ماجرا را از ياد مي برد). " علل الشرايع ، جلد ٢ ، صفحه ٥٨٤" 

آن روزها كه در خواب لبخند بر لبانت مي آمد ، اگر كنارت بودم ، چقدر حالم خوب مي شد . مي گفتم " به آقا سلام كن ، به آقا بگو ما را براي خودشان تربيت كنند . به آقا سلام ما را برسان .... " 

امروز سپردم به مادر طفلي هشت روزه  كه هرگاه لبخند  مهمان لبهاي كودكش شد، به سيد كوچكش بسپارد به اقا بگويد در حق ما دعا كنند در اين روزهاي پريشاني و  سردرگمي من و تو .... اين روزها كه فقط منتظر رحمت الهي و نظر لطف خداوندي ام براي قطع رشته ي تعلقت به آغازين رزق طيبت در اين دنيا ، كه همان كسي كه اين رشته را به اين محكمي بافته خود قطعش كند : هم از جانب من هم از جانب تو ... 

پانوشت : حتما كه نبايد مادري از دنيا برود كه براي شادي روحش دعا كنند ... لطفا براي ارامش روح اين مادر دعا كنيد !





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 دی 1393 | 16:23 | نویسنده : مامان فاطمه

دخترك مي گويد : من تخمه مي خوام . با التماس دانه اناري را جلوي صورتش مي برم : " اينو بخور برات تخمه ميارم " لحنش  عوض مي شود ، با جديت مي گويد : " انار با تخمه فق ( فرق) داره !!! "

پانوشت ١) از اين تريبون تشكر خودم رو از " زها خانوم خوب " اعلام مي دارم كه در سن بيست و هفت سالگي بالاخره بنده را توجيه كردند كه " انار با تخمه فرق مي كند !" 

پانوشت ٢) " زها خانوم خوب " عبارتي است كه زهرا در جواب " اسم شما چيه ؟ "  مي گويد

پانوشت ٣) كاش به جاي ريختن دانه هاي انار روي مبل و فرش و پرت كردن كاسه انار روي فرش ، كمي از اين انار متبرك شده به سوره يس ، به انضمام چهار قل و حمد و والعصر و ايه الكرسي و  ايه هايي كه براي از شير گرفتن توصيه شده  ، مي خورد . كاش ...





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:28 | نویسنده : مامان فاطمه

چیزی که این روزها در صحبت کردن زهرا به شدت خودنمایی می کند ، استفاده از واژه " شما " ست .

" شما می خوری "

" شما بیا "

موقع کتاب خواندن  : " شما بخون "

موقع تعارف کردن خوراکی : " شما سوزه ای  (روزه ای ) ؟ "

موقع کفش یا جوراب پا کردن : " شما پای من بکن "

موقع نقاشی کشیدن : " شما بکش "

" دست شما ، كيف شما ، سباس ( لباس ) شما ، غذاي شما ..." 

 و .....

 دوباره می گویم : " بر شما باد یاد دادن حرفهای زیبا به کودکانتان ....."





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:17 | نویسنده : مامان فاطمه

توی ماشین نشسته ایم ، دخترک کنار در و من بین زهرا و مادرم . زهرا با دستگیره در ور می رود . می گویم : مامان جان نکن در باز می شه ، جوابش آن قدر تکان دهنده بود که رشته های دی ان ای سلولهایم را هم به لرزه انداخت !!

" می خوام شما پرت بشی بیرون "!!!!!

یعنی این بزرگ شه منو می ذاره خونه سالمندان !!!





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 19:12 | نویسنده : مامان فاطمه

تلویزیون دعای فرج می خواند . دخترک می گوید : مامان ! دستمال می خوام . می پرسم : دستمال می خوای برای چی ؟ جوابش جالب است : " کاغذی بده می خوام گریه کنم !!"

  دستمال را می گیرد جلوی دهانش و می ایستد جلوی تلویزیون بقیه دعا را گوش می دهد !

پانوشت1  : " اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن " : اینقدر از دعای فرج را بلد است .

پانوشت 2) دستمال کاغذی را به اختصار " کاغذی " می گوید .





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 17:22 | نویسنده : مامان فاطمه

پاي اين دو تا وبلاگ كه صاحبشان يكي است ، زار مي زنم الان ....

دعا كنيد ...

فقط همين......

اين  و اين 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 30 آذر 1393 | 2:16 | نویسنده : مامان فاطمه

شير مي خورد كه ناگهان سرش را عقب مي كشد و بي مقدمه مي گويد : 

" آدم بدا عني ( علي ) رو كشتن " صدايش را بالا مي برد ان وقت كه مي خواهد بگويد " كشتن " 

" عني ( علي ) يه كوچونو آب مي خواست " 

" خدا بهتون لعنت كنه " 

 

از رحمت خدا دور باشند كه نامردي شان پس از چهارده قرن ، دل يك كودك بيست ويك ماهه را به درد مي آورد .... 

خداوند بر عذابشان بيفزايد كه رذالت و پستي شان هنوز كه هنوز است داغ بر دل شيعه مي گذارد....

 

پانوشت : " ادبوا اولادكم علي حبي و حب اهل بيتي و القران " : فرزندانتان را با محبت من و محبت خاندان من و محبت قران  تربيت و تاديب كنيد " 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 2:57 | نویسنده : مامان فاطمه

بابايي : زهرا مي خواي موهاتو كوتاه كنيم ؟ 

زهرا : نه ! 

و بلافاصله دستش را روي ابروهايش مي كشد اين بچه بيست و يك ماهه و مي گويد : " ابروهامو كوتاه كنيم !!!! " 

با ارزوي عاقبت بخيري و توفيق براي اين نسل ، به همه عزيزان شب بخير مي گم ! 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد