زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

ز مثل زلزله

اين خاطره را يا لحن " آقاي همسايه ي كلاه قرمزي أينا " بخوانيد لطفا: ( آقا ! ما رفتيم مسافرت ، كمتر از هفتاد و دو ساعت اونجا بوديم ، آقا سه بار نماز آيات به ما واجب شد ! آقا ، سه بار زلزله اومد ! ) پانوشت : مديونيد اگر فكر كنيد ما حتي يك ذره هم ترسيديم ! زلزله اول و دوم را با پيامك خبري كه به گوشي پدربزرگ زهرا آمده بود متوجه شديم ؛ از زلزله سوم توسط مادربزرگ زهرا كه در هتل مانده بود و حسابي شاهد لرزش زمين بود ، آگاه شديم . ما ( دخترك ، پدربزرگ ، عمه مهربون و بابايي و بنده حقير ) موقع زلزله سوم يه جايي زير زمين بوديم و مشغول انداختش عكس يادگاري ! بودند كساني كه همون جا زير زمين ، زلزله را فهميده بودند ولي مثل اينكه خيلي داشته به ما خوش مي گذشت...
22 دی 1392

تحويل !

صداي همه در آمده كه چقدر دخترك را وابسته به خودت مي كني ؟ دوست دارم همه كارهايش را خودم به تنهايي انجام بدهم ، دوست دارم هميشه جلوي چشم خودم باشد ، دوست دارم همه جا همراه خودم باشد ، برايم خيلي سخت است كه يك ساعت از خودم دورش كنم . به ندرت يك ساعتي پيش مادري گذاشتمش .كساني كه دور از خانواده هستند طبيعي است كه همه بارها بر دوش خودشان است ولي براي ما كه پنج شش نفر دور و برمان خداخدا مي كنند كه نازنين يك ساعت هم شده پيششان بماند ، اين كار من ظاهرا يه كم غير عادي است ( بقيه مي گن البته ! به نظر من خيلي هم عادي است ) همه اينها رو گفتم كه به اينجا برسم : چهارشنبه زهرا را براي چكاپ برديم ، به دكتر مرندي مي گويم : آقاي دكتر شب زياد از خواب بلند مي ش...
12 دی 1392

دوستان ! باز هم التماس دعا

دوستان ! دعا كنيد در اين ايام براي مادر جوان دو بچه كه وقتي براي ورم صورتش رفت دكتر ، فهميد سرطان غدد فوق كليوي دارد ... فشار خونش بالاست و احتمال دارد از زير عمل زنده بر نگردد .... بعد از عمل هم بايد شيمي درماني شروع شود .... دوستان ! دعا كنيد براي جوان بيست و پنج ساله اي كه مادرش از كودكي معلم قرآن ما بوده و حالا در حال دست و پنجه نرم كردن با سرطان روده است .... دوستان ! به اميد استجابت دعاي دل هاي پاكتان اين پست را گذاشتم ، فراموش شان نكنيد ....
12 دی 1392

لحظه هاي ناب

يك لحظه هايي هست كه فقط مخصوص من و توست . فقط من و تو ! آن لحظه هايي كه نيمه شب از خواب بيدار مي شوي و " ماما " مي گويي و گريه مي كني ؛ آن لحظه اي كه بالاي سرت ميآيم و بغلت مي كنم ؛ آن لحظه هاي شيرين شير خوردنت با چشمان بسته ؛ آن لحظه اي كه خوابت مي برد و شير خوردن را رها مي كني و من مي مانم ويك عروسك در آغوش ؛ لحظه هايي كه من در سكوت ، " يك تكه از بهشت " را در آغوش كشيده ام ، مي بوسمش، مي بويمش، نوازشش مي كنم ، صورتم را لا به لاي موهايش مي كشم ، صورت به صورتش مي گذارم ، زير گلويش را مي بوسم .... لحظه هايي كه عروسك را در آغوش مي فشارم و مي چلانم و موهايش را اين سمت و آن سمت مي زنم و لبخند به لبم مي آيد از چهره جديدش .... شب تا صبح عالمي دار...
11 دی 1392

ني ني

دخترك عاشق بچه هاست . اين واژه بچه ها دربرگيرنده طيف گسترده اي از انسانهايي است كه از مامان و بابا كوچكتر باشند ! مثلا دو ماه پيش در پارك با ذوق و شوق محو تماشاي حركات عجيب و غريب چند تا پسر دبيرستاني شده بود و مدام از بغل من سرك مي كشيد كه اونها رو ببينه ( آيكون پناه بر خدا ! چه دوره زمونه اي شده ! ) يا شب أربعين توي مسجد رفته بود كنار چند تا پسر بچه نشسته بود و از ته دلش مي خنديد و شادي تو صورتش موج مي زد !! ( خدايي خيلي ذوق مي كرد بچم ! ) يا وقتي بچه ها رو تو سي دي بي بي انيشتين مي بينه كلي به وجد مياد و با دستش نشون مي ده . ديشب توي روزنامه يك عكس كوچك از بچه ديده بود و كلي ذوق مي كرد . با پسر دايي اش أمير حسين كه ديگه هيچي ! دل و قلوه اي...
9 دی 1392

خدايااااااااا شكرررررررررررت !

همين الان زينب جان تماس گرفت . تازه آورده بودنش توي بخش . از صداش معلوم بود كه درد داره . گفت : خدا رو شكر سالمه ! فقط يه كم كوچولوه ! و من در اون لحظه در آسمان ها پرواز كردم . نازنين زهراي عزيز ، با وزن ٢٥٠٠ گرم ، " به به " هم خورده بود و الان كنار مامان زينبش بود. يك بار به زينب گفته بودم روزي كه تو زايمان كني ، اون روز عروسي منه ! خداااا شكرررررت ! راستي اولين باري كه بود كه صداي زينب عزيز را مي شنيدم و چقدر مهربان بود اين تازه مادر !
8 دی 1392