زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

نه ! - 2

دخترک را در روروئکش نشانده ام که غذا بخورد. خم شده بود سمت زمین و  وسایلش که پایین روروئک بودند را نشان می داد . یکی را برداشتم رو به دخترک گرفتم : من : این ؟ دخترک : نه ! یکی دیگه رو برداشتم : من : این ؟ دخترک : نه ! وسیله بعدی .... من :  این ؟ دخترک : نه ! .... - این ؟ - نه !   و این گفتگو همچنان ادامه داشت تا دخترک راضی شد یکی را انتخاب کند . (همین چیزی که در عکس پایین در دست دارد .)       ...
30 دی 1392

افق

در ادامه مطلب شاهد محو شدن من و دخترم در افق باشید :     همون طور که گفتم  خدمتتون در اینجا ما ، در حضور شما ، به تدریج در افق محو می شویم :                        افق پس از محو شدن ما :   ...
30 دی 1392

پدر دختری

وقتی بابایی به زهرا غذا می دهد و خودش از صحنه ای که خلق کرده عکس یادگاری می اندازد :     دستش هم غذایی شده :               ...
27 دی 1392

نه !

دخترك رو برويم ايستاده با شكلاتي در دست و صورتي كاكائويي ، مي گويم : مياي بوست كنم ؟ صاف توي چشمهاي من نگاه مي كند و مي گويد : نه ! و پشتش را به من مي كند و راهش را مي كشد و مي رود ! و من مات و مبهوت محو رفتن اين موجود هفتاد و پنج سانتي مي شوم ! پانوشت ١ ) بدون إغراق چند ثانيه مات و مبهوت اين كارش بودم . پانوشت ٢) دخترك بالاخره اومد تو بغلم و از لباس بنده جهت پاك كردن صورت كاكائوييش بهره ها برد ! من هم از فرصت استفاده كردم و حسابي ماچ ماليش كردم .   ...
27 دی 1392

در !!

١)در اتاق خواب را بسته ام كه دخترك از اتاق بيرون نرود ، مي رود پشت در اتاق مي ايستد ، پس از كلي تلاش نافرجام براي باز كردن در اتاق مي گويد : دَ ، دَ ! ٢) در قوطي فلزي آب نبات را كه در خانه پدربزرگش با آن بازي ميكند را باز مي كند ، مي گويد : دَ ، دَ ! ٣) ظرف كوچك در داري را پيدا كرده كه تصادفا چند گل سر هم داخلش است ، ظرف را دستم ميدهد كه درش را باز كنم و من گمان مي كنم كه به دنبال گل سرهاست كه به دهانش ببرد ، ولي دخترك با ظرف و درش سرگرم مي شود . مي گويد : دَ ، دَ و تلاش مي كند در ظرف را ببند ، تلاشش براي درست قرار دادن در ، بر روي ظرف ، ستودني است ! ٤) مي خواهم پاهايش را چرب كنم ، در كرمش را باز ميكنم ، گل از گل مي شكوفد ، در را بر مي دار...
26 دی 1392