زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

كاشكي دروغ بود ....

امروز مي خواهيم براي دخترك تولد بگيريم . يك تولد ساده ي نه نفره : پدربزرگها و مادربزرگها، عمه ، دايي و زن دايي ؛ من و بابايي و دو تا نقلك كه در آمار نه نفره مان حسابشان نكرده ام ! دنبال قالب تقويم بودم كه به يك سايت خبري رسيدم ، چه جوريشو نمي دونم ولي دليل حال گرفته و اعصاب داغونمو بعد از خوندن اين خبر خوب مي دونم : " گزارشي تكان دهنده از بچه فروشي در تهران / راحله سيزده ساله ، دو ميليون تومان " كاشكي دروغ بود ، كاشكي ..... پانوشت : www.khabareno.com
1 اسفند 1392

بالا نِشين

بعد از مدتها امروز براي دخترك سي دي بي بي انيشتين گذاشتم ، خودم رفتم توي آشپزخانه و در را هم پشت سرم بستم ( من مدتهاست شيفته اين در آشپزخانه شده ام ! اگر نبود من تمام لحظات عمرم را بايد صرف جلوگيري از ورود زهرا به آشپزخانه مي كردم ) وقتي بيرون آمدم خانوم كوچولويي رو ديدم كه خيلي با شخصيت رفته روي مبل جلوي تلويزيون نشسته و مشغول تماشاي جوجو هاست !! پانوشت ١: از اين تريبون تشكر خود را از زهرا بانو اعلام مي نمايم كه اينجانب را به آرزويم رساند و امروز به صورت خودجوش از تخت و مبل بالا رفت ! يه همچين مادر آرزو به دلي هستم من ! پانوشت ٢ : اين پست عكس دار مي شود انشاءالله . پانوشت ٣ :نصفه شبتون بخير دوستان !
29 بهمن 1392

لالا لالایی ...

لالا لالایی .....        پانوشت : عكس در نور طبيعي اتاق انداخته شده ، چراغ اتاقمون آبي بوده ها ! با استفاده از امكانات دوربين عكسو آبي نكردما !!!! ...
28 بهمن 1392

من همانم ...

من همانم .....           همان طفل ٩ماهه ی بیست و شش سال پیش ....              این بار نه در آغوش مادر که دوشادوش مادر .....         با کودکی که در آستانه ورود به سیزدهمین ماه زندگی ، به جشن تولد  سی و پنج سالگی انقلاب آمده :           خداوندا ! از ما بپذیر این حضور را ....     ...
22 بهمن 1392

من يك مادرم

يكساله مي شود امروز مادريم ...... ساعت ٨:٤٠ صبح ، روز وفات حضرت معصومه سلام اله عليها ، دخترك به ما عطا شد .... دخترك چه سعادتمند است : در روزي كه لحظه لحظه اش با نام كريمه اهل بيت سلام الله عليها عجين شده پا به دنيا نهاد ، ان شاءالله سال آينده در اين روز براي آخرين بار شير خواهد خورد و باز ان شاءلله هشت سال بعد در اين روز به صف موحدان درگاه الهي خواهد پيوست ...
21 بهمن 1392

به به

مدتی است دخترک علاقه پیدا کرده که وسایل دور و برش را در " به خوردن " شریک کند . اوایل نی نی اش را می کشید و پیشم می آورد  و می گفت : " به " . کم کم ابراز محبتش به اشیا بیشتر شد : یک روز دمپایی امیرحسین را برای " به " خوردن می آورد ، روز دیگر  فویل آلومینیومی ساندویچ  را ! یک روز در پوش پلاستیکی که از کشوی آشپزخانه مادری مصادره کرده بود را دعوت به " به " می کرد ، یک بار لباس بافتنی اش را ! البته لازم به توضیح است که این تعارف دخترک در حد تعارف باقی می ماند و با موجوداتی که قصد به خوردن داشتند برخورد جدی می نمود و پرتشان می کرد آن طرف  !!! یک روز این شخصیتی که در عکس پایین ملاحظه می فرمایید و گل به سر دارد ، اون یکی شخصیتی که زنگوله به گردن ...
19 بهمن 1392

شیعه می نازد به نام عسگری یا اباالمهدی امام عسگری

    از ازل آب و گلم گفت : که من کوثری ام فاطمی دین و حسینی ، حسنی ، حیدری ام همه ی دلخوشی ام ای گل زهرا (س) این است که خوش اقبال از این مرحمت داوری ام سر در قصر بهشتی دلم بنوشتند که مسلمان مرام حسن عسگری ام               میلاد امام حسن عسگری علیه السلام بر همه عاشقان خاندان نبوت مبارک باد ...
19 بهمن 1392