زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

نترس ، نترس ! نترس بچه جون !

براي چند لحظه دخترك را توي خانه گم كردم . پيدايش كردم : توي اتاق تاريك خودش تكيه داده بود به كمد و با ميمونش ( كه چند روز است مورد لطف و توجه دخترك قرار گرفته ) بازي مي كرد! انگار نه انگار " اينجا چراغي روشن نيست !" بابايي مي گويد : " خب بچه رفته است پيش هماني كه ديشب توي اتاقش بود ! ( اين پدر و دختر قصد جان من را كرده اند انگار !) مي گويم : آقاي پدر لطفا چيزي نگوييد. بي توجه به درخواست من ادامه مي دهد : " خب خيلي چيزها هستن اينجا كه ما نمي بينيمشان ! " عاجزانه مي خواهم ادامه ندهد ولي ..... " مثلا جن ! اصلا مي گويند جنها تا اسمشان را مي آوري حضور پيدا مي كنند !!!! " با خواهش و التماس مي خواهم از اين نطق غرا دست بردارد . مي گويم من ديشب دائم ب...
26 فروردين 1393

آن شب كه مادرت را ترساندي !

چراغ اتاق را خاموش كرده ام كه دخترك را بخوابانم . روي زمين دراز كشيده ام و دخترك كنارم روي بالش نشسته . بي مقدمه مي گويد : گيه؟ ( = كيه ؟) و چند بار تكرار مي كند . مي گويم : هـيچ كس نيست مامان جون . چشمانش ولي هنوز به رو به رو دوخته شده : گيه ؟ كم كم داشتم مي ترسيدم . ناگهان بي مقدمه انگشتش را مي كند توي چشمم و مي گويد : چيش ، روزي چند بار اين كار را مي كند ولي نمي دانم چرا حس مي كردم دارد چشم من را به كسي نشان مي دهد ! ( واي چه ترسناك!) يكي نيست به اين بچه سيزده ماهه و نيمه كه پنج دقيقه چشمش به در بسته شده اتاق دوخته شده و با انگشت اشاره روبرو را نشان مي دهد و مدام مي پرسد : گيه ؟ بگويد بچه جان ، جان مادرت را به لب رساندي با اين شرلوك هلمز...
25 فروردين 1393

شرمنده ام ...

وقتي چهاردهم فروردين ، آمارگير وبلاگت را نگاه كني كه مي گويد ديروز (= سيزده بدر ) يازده دوازده روز پس از گذاشتن آخرين پستت ، ٤٩١ نفر آمده اند اينجا سر زده اند و رفته اند ، شرمنده مي شوي از اين همه مهر و محبتي كه بي هيچ چشم داشتي نثارت مي شود . مهربان دوستانم ، كامنتهاي پر مهرتان و حضور گرمتان ، گرمابخش وجودم شد ، شاد و سالم و سربلند بمانيد تا هميشه ..... پانوشت : صبح دوم فروردين ، خدا را شكر آن مهمان ناخوانده كه وجود دخترك و دل ما را گرفتار خودش كرده بود ، پس از شش روز رفع زحمت نمودند.
23 فروردين 1393

تب - بيمارستان

تب ٤٠ درجه اي دخترك ما را بر آن داشت تا همين امشب راهي بيمارستان شويم . دكتر با احتمال وجود عفونت ادراري ، براي دخترك آزمايش نوشت كه جواب اوليه اش دو ساعت بعد (٣٠ دقيقه بامداد قديم و ١:٣٠ دقيقه جديد ) آماده مي شد و الان آقاي پدر رفته اند كه جواب آزمايش را بگيرند. پانوشت ١) يكي از علائم عفونت ادراري سوزش ادرار است . در همين راستا دكتر به زهرا گفت : زهرا ( با عرض پوزش ) وقتي ج ... ي... ش مي كني مي سوزه ؟ خنده ام گرفته بود از اين سوال از يك بچه سيزده ماهه . دكتر ولي خيلي جدي گفت ازش بپرس ، مي فهمه ! من هم شوخي شوخي سوال را تكرار كردم . دكتر جدي تر گفت : بپرس ازش جواب مي ده !!! كلي شاد شدم از اين حرف دكتر : جواب مي ده !!! با يك عالمه اد...
2 فروردين 1393

محتاج دعاييم - اولين پست سال ٩٣

اين ميهمان ناخوانده ، اين تبي كه مي آيد و مي رود در اين پنج شش روز ، دل و دماغ نگذاشته برايمان . تا فردا اگر رفت كه رفت اگر نه كه بايد پايمان به بيمارستان و آزمايشگاه باز شود اول سالي تا " ببينند كه عيب كار از چيست ؟ " پانوشت : محتاج دعاييم .
1 فروردين 1393

خانه تكاني

تب ٣٩/٧ درجه اي دخترك كه فروكش كرد ، حوله خيسي كه براي پاشويه اش گذاشته بودم را برداشت ؛ ميز كامپيوتر را پاك كرد ، سراغ پاتختي آمد ، روي آن را هم دستمال كشيد . دوباره سراغ ميز كامپيوتر رفت و تميزش كرد . دوان دوان و دستمال بدست از اتاق بيرون رفت ، دنبالش رفتم ديدم بسته پوشك جلوي در حمام را دارد با دستمال پاك مي كند ! شرمنده شدم ! بچه ديد مامانش قصدي براي تكوندن خونه نداره خودش با اين حالش دست به كار شد . پانوشت : هال و پذيرايي را تكانده ايم + پرده اتاقها و پرده آشپزخانه و ديگر تقريبا هيچ !!
29 اسفند 1392