زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

مامان بزرگ

از صبح كه نه از حوالي ظهر ، مدام مي رفت و مي آمد ، پيرزن مهرباني كه ديشب تا ساعت ده شب مهمانش بوديم .  همانكه ديشب قول داديم سه شب ماه مبارك رمضان روزه مان را سر سفره اش افطار كنيم . همان كه روز عقدمان كه من را ديده بود بلندبلتد مي گفت : " اين همان عروسي است كه من مي خواستم " . مادربزرگي كه كيف مي كرد دخترك برايش مي خندد و او را مي شناسد چون " هنوز چله اش در نيامده بود من را ديده و مي شناسد  "  و چقدر خوشحال بود از اينكه بالاخره " نتيجه " اش را ديده ..... " مامان بزرگ " از ظهر مي رفت و مي آمد ..... بين اين دنيا و آن دنيا ..... " مامان بزرگي " كه ديشب با صدايي كه به زحمت از گلوي...
1 تير 1393

باي ذنب قتلت ....

حالم خوب نيست .... عكسهاي جنايت پست ترين چهره هاي زمين را ديده ام .... شعارهايشان و خط و نشانهايشان براي شيعيان را خوانده ام ... قسمهايشان را ديده ام كه مي خواهند يك نفر از شيعيان را باقي نگذارند .... به پيروان علي عليه السلام نجس گفته اند .... كاشكي دعايم مستجاب مي شد .....    امشب به اين عكس رسيدم ، گويا عكس پدر و پسر شهيدي است كه چند روز پيش به دست پست ترين موجودات زمين در بازگشت از سامرا به شهادت مي رسند. مادر خانواده  را هم به شهادت رسانده اند ، در خبرها امده بود كه مادر " بار شيشه " داشته ....    باي ذنب قتلت ....   ...
26 خرداد 1393

جام جهاني

دخترك با باباييش نشسته جلوي تلويزيون و شام مي خورد و من در آشپزخانه مشغولم . تلويزيون مسابقه يونان و كلمبيا را پخش مي كند . زهرا تلويزيون را نشان مي دهد و مي گويد : " بازي "  كمي بعد به توپ فوتبال اشاره مي كند و اين بار مي گويد : " پوت " . كمي  بعد صداي " بدو بدو بدو" دخترك بلند مي شود و بعدتر صدايش مي آيد كه مي گويد : " اُداد"  (= افتاد ) و چند دقيقه بعد كه يكي ديگر از بازيكنان زمين خورد دوباره صداي  " اُداد"  بلند مي شود . .....   پانوشت  ) اين " دبدو بدو بدو " گفتن موقع ديدن فوتبال ، ابتكار شخص خودش بوده ، ما كلا خيلي فوتبال نمي بينيم كه ...
25 خرداد 1393

بريم

پدربزرگ به زهرا مي گويد : " من قربون تو برم بابا " زهرا هم بي معطلي سرش را تند تند كج مي كند و جواب مي دهد : " بريم بريم " پانوشت : ساعت نوشتن پست را نگاه كنيد ! 
16 خرداد 1393

اسم مامان

دو سه روز پيش از دخترك پرسيدم : زهرا ! اسم مامانت چيه ؟ و خودم چند بار شمرده  شمرده جواب دادم : فاطمه ،  فا ...  طِ ... مه  دوباره پرسيدم : زهرا ! اسم مامان چيه ؟  دخترك هم نگذاشت و نه برداشت ، گفت  : " فاطّي  " پانوشت :  كسي من را " فاطي " صدا نمي كند !
11 خرداد 1393

حوله

اقاي پدر حمام هستند . با صداي بلند مي پرسم : حوله بذارم برات ؟ اقاي پدر جواب مثبت مي دهد ، مي روم سمت اتاق كه دخترك جلوتر از من مي دود توي اتاق ، در كمد را باز مي كند ، حوله را مي كشد بيرون و كشان كشان به سمت در اتاق مي رود كه حوله به در كمد گير مي كند ، حوله را به سمت من مي گيرد . حوله را آزاد مي كنم برايش و مي ايستم به تماشاي دختركي كه تا دم در حمام حوله را براي باباييش برد!!!
10 خرداد 1393

عکس

چند روز پیش می خواستیم از دخترک عکس بیندازیم . به زهرا گفتیم کنار دیوار بایست بابایی عکس بیندازد و این کنار دیوار ایستادن را مدام در طول عکاسی یادآوری می کردیم . نتیجه اش این شده که حالا دخترک گاه و بی گاه می رود به دیوار تکیه می دهد و می گوید " اس " (= عکس ) و منظر حضور دوربین بدست ما می شود !     ...
10 خرداد 1393