زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

نه ماه و يازده روز

روز شمار بالآي وبلاگ نوشته كه دخترك در اين لحظه نه ماه و يازده روز و يازده ساعت و پنجاه و هفت دقيقه دارد. عاشقتم دختركم ! اين دومين نه ماه و يازده روزي است كه من و تو با هم ، هم نفسيم . نه ماه و يازده روز پيش ، پس از نه ماه و يازده روز هم نفسي ، آغوش من پذيراي تو شد و اين آغوش تا زنده ام برايت باز خواهد ماند . نفسم ، صالح و سالم و شاد بمان براي هميشه ....
12 آذر 1392

رفت ....

دوستان گرامي در توضيح واژه " رفت " در پست قبلي ، خدمتتان عارضم كه رفت ديگه !! دخترك اين روزها كلي مي ايستد خودش به تنهايي و سه چهار قدمي راه مي رود باز هم خودش به تنهايي ! ( ما شاء الله لا حول و لاقوه الا بالله ) ( اولين بار در محرم در شب حضرت قاسم عليه السلام در خانه پدر بزرگش سه قدم راه رفت . ) اگر هم كه يك دستش را بگيريم تقريبا خوب ، راه مي آيد . بله ديگه ، واژه رفت رو خوب توضيح دادم ديگه ؟ در ضمن دخترك در اين مدت كلي اطلاعات عموميش رو بالا برده ها ! ماشين ، جوجه ، ساعت ، دمپايي ، چرخ ماشين ، تسبيح ( الله اكبر ) و ببعي را ميشناسد و اگر بخواهيم آنها را به ما مي دهد. .... به ني ني اش ، " بَه " مي دهد و اين " به " هر چيزي است كه جلوي دستش با...
12 آذر 1392

انتظار ....

ما همچنان منتظريم ..... منتظريم كه دخترك زبان باز كند و به حرف بيايد و بگويد آن روز كه مودم USB را از كامپيوتر كشيد بيرون و توي هوا تكون تكون مي داد ، آخرش كجا پرتش كرد؟؟؟ كه ما هنوز نتونستيم پيداش كنيم ! پانوشت : اين پست با آيپد نوشته شده كه فعلا به جز اون يك باري كه دخترك از روي دراول پرتش كرد پايين ، از دست دخترك جون سالم در برده !
29 آبان 1392

دخترك همچنان بهاري است

در چهل و سومين روز پاييز ، پنجمين شكوفه روييد.... حالا ديگر هر كدام از مرواريد هاي پايين دخترك يك دوست در بالآي سرشان دارند. پانوشت : تا الان صد بار از خودم پرسيده ام .... آخه من چي فكر كردم پيش خودم كه ساعت ١١:٣٠ شب براي دخترك سوپ بارگذاشته ام و تا الان بيدار منتظر نشسته ام تا گوشتهايش خوب نرم شوند !!! واقعا چي فكر كردم ؟؟؟ آهان ! أصلا فكر نكردم ، يه كم فكر كرده بودم اين كار رو نمي كردم !!!
13 آبان 1392