زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

بدون شرح

 سه شنبه دوم مهر ماه 1392               پانوشت : گرچه عنوان پست " بدون شرح " است ولی من یک شرح کوتاه دارم برای این روزها : دخترک دستش را به همه چیز می گیرد و بلند می شود : پای مامان ،میز ، سبد اسباب بازی ، مبل ، یقه امیر حسین قندی و ... تختش که دیگر هیچ ، سه سوته ! میله هایش را می گیرد و می ایستد. پانوشت 2: بابایی زهرا کجایییییی؟ فسقلی کولاک کرده از بس بابابابابابابا گفته! چهار دست و پا راه می رود و از اعماق وجود بابابابابابا می گوید . پانوشت 3 : خدا رو شکر قرار بود " بدون شرح " باشد !!! ...
10 مهر 1392

میهمانی لاله ها

پنجشنبه 4 مهر ، دخترک " میهمان لاله ها " بود . روایت تصویری این مهمانی را ببینید . روز قبل (چهارشنبه ) خیلی باد می آمد به همین خاطر دخترک با لباس آستین بلند آماده رفتن به مهمانی شد :     زهرا شیر خورده و آماده رفتن به میهمانی است :     پدربزرگ زهرا ( پدری) دو تا کاسه آش کنار من روی صندلی ماشین گذاشتند و به سراغ کالسکه زهرا رفتند . من هم دخترک را کنار خودم روی صندلی نشاندم که یک دفعه زهرا برای چهار دست و پا رفتن خیز برداشت . چهاردست و پا رفتن همانا و دست و لباس و شلوار آشی شدن همانا ! به کمک عمه جونی لباس زهرا رو عوض کردم . بر خلاف تصور من باد که نمی آمد هیچ ، هوا گرم هم بود .دخترک هم لباس تابستانی پو...
8 مهر 1392

بابایی زهرا کجایی؟؟؟ - 2

دخترک از امروز بیتابی هایش را شروع کرده : " با با با با با ...... " بابایی زهرا کجااااااااییییییییی ؟؟؟؟ پانوشت : دخترک امروز صبح در منزل دایی جان یک کار جدید کرده : دستش را به مبل گرفته و بلند شده  ( این کار را بارها انجام داده ) کار جدیدش این بوده که در حالی که دستش را به مبل گرفته بوده و توسط دایی محافظت می شده با راه رفتن خودش را به ماشین آقای قندی که روی مبل بوده  رسانده ! پانوشت 2: دخترک هنوز بیدار است . پانوشت 3 : ضمن تشکر از همه دوستانی که از عکس پست " میم مثل مادر " استقبال کردند، لازم دیدم توضیح بدهم که این عکس توسط آقای پدر و در روشنایی معمولی خانه گرفته شده است ( با قرار دادن فلش در زاویه و مکان خاص )  از همی...
6 مهر 1392

بابایی زهرا کجایی؟؟

آقای پدر بامداد چهارشنبه به یک سفر دور و البته نه خیلی دراز رفتند. حال و روز خودم بماند، در فکرم جواب این فسقلی را چه بدهم ؟ چند هفته پیش باباییش از صبح رفته بود اصفهان . دخترک شب چندبار از خواب بیدار شد ، دمر شده بود و توی چشم من نگاه می کرد و پشت سر هم می گفت : با با با با با  ( تلفظ بین فتحه و آ)   پانوشت 1: دخترک امشب عین خیالش نیست ! تخت گرفته خوابیده ! ناگفته نماند که امروز یک حضور ویژه در یک مکان ویژه داشته و حسابی خسته شده .دخترک امروز "میهمان لاله ها " بود. پانوشت 2: چهاردست و پارفتن دخترک فول شده ؛ روزی صدبار ازجلوی در آشپزخانه بلندش می کنم میذارمش ته هال ولی دوباره سه سوته خودش رو می رسونه جلوی در آشپزخانه. پذیرایی...
5 مهر 1392

ميم مثل مادر

فارسی ، عربی ، ترکی ، انگلیسی ، ..... فرقی نمی کند به چه زبانی ..... به هر زبانی که بچه مادرش را خطاب کند ، برای مادر لذت بخش است ! دخترک این روزها مرا "اومّا " خطاب می کند ! پانوشت : قبلا که ما ما ما ماما  می گفت فکر می کردم "مامان " می گوید ولی وقتی در جوابش می گفتم جان مامان ، بچه حیرت زده نگاه می کرد! این روزها ولی "اومّا " "اومّا " گویان به سراغم می آید وقتی کارش گیر است !!     ...
30 شهريور 1392

اردوی تفریحی پدربزرگ

دیروز بعد از ظهر پدربزرگ ، دختر و پسر و دوتا نوه هاشون رو بردند بوستان نهج البلاغه . بماند که این دوتا فسقلی تو ماشین چه جنگولک بازی ! در آوردن تا رسیدیم پارک. وقتی رسیدیم من و پدربزرگ و زهرا رفتیم سر مزار شهدای گمنام .             امیر حسن خان قندی در حال بازی با "چرخ" :     امیر حسین جان زحمت هل دادن کالسکه زهرا را می کشیدند :      و به هیچ عنوان هم از اجرای این وظیفه خطیر کوتاه نمی آمد ! زهرا رو به امیر حسین : پسردایی ! تند تر برو ،  خوابم می گیره ها !      دیدی خوابم گرفت ؟؟؟     تا ای...
28 شهريور 1392

ماهی کوچولو

پارسال شب تولد امام رضا علیه السلام  ، حدودای ساعت نه شب بود که یه ماهی کوچولو برای اولین بار سه بار توی دل من تکون خورد . ماهی کوچولو ، امسال ، در همان مجلس مولودی که برای اولین بار ابراز وجود کرد :       ...
27 شهريور 1392