زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

احیای مادر و دختر

دیشب دومین شبی بود که با فسقلی احیا داشتم . از ساعت 11 پروسه خوابش رو شروع کردم . چند ساعت بود که خوابیده بود باید بیدارش می کردم . بیدار کردنش یه ربع طول کشید و شیر خوردنش تا ساعت 12 ادامه داشت. درد سرتون ندم شیر می خورد می خوابید تا می ذاشتمش تو تختش بیدار میشد و نق می زد . یکی دو باری هم پوشکش رو عوض کردم گفتم نکنه پاش می سوزه که اون هم افاقه نکرد. ساعت 1:35 در حالی که خواب بود گذاشتمش تو تختش. خودم هم  روی تخت دراز کشیدم و با اینکه خیلی خسته بودم به وبلاگ  چند تا از دوستام سر زدم . تو این مدت زهرا مدام از خواب بیدار می شد و خوابش می برد تا اینکه ساعت 2 خشم اژدها ظاهر شد ! نمی دونم چی شده بود که اینقدر گریه می کرد . آقای پدر هم...
20 اسفند 1391

برای مادری و پدربزرگ

 امروز اولین روزی بود که من تنهایی بچه داری کردم البته به همراه همسر گرامی. مادری مهربون دیشب بعداز 14 روز زحمت شبانه روزی رفتن خونشون . واقعا تو این مدت ما شرمنده زحماتشون شدیم . هم زحمات مادری و هم زحمات پدربزرگ مهربون.  این لبخند زهرا تقدیم به پدربزرگ و مادربزرگ مهربونش : ...
17 اسفند 1391

عکسهای دختر یک مادر آرزو به دل !

سلام دوستای مهربونم ! عذر تقصیر جهت تاخیر . بعداً مفصلا براتون میگم این 15 روز چیکارا می کردیم . از همه شما به خاطر ابراز لطفتون سپاسگزارم . شرمده مهربونیاتون ! چند تا عکس از فسقلی و ادامه مطلب می ذارم . فقط این توضیح رو بدم که بچه ما یه ذره اس . این عکسا از جلو انداخته شده اینقدر تپلی نشون می ده . این عکس رو روز جمعه 4 اسفند انداختم . از بیمارستان که اومدیم خونه و بچه رو بردیم حموم  من رفتم سر کمدش و یه گل سر که به رنگ لباسش بیاد آوردم زدم به سرش !   این مدل مو هنر آقای پدره :   این دو تا عکس برای روزیه که امیر حسین می خواست بیاد زهرا رو ببینه : ( یکشنبه 6 اسفند )   این هم دو تا  عکس...
17 اسفند 1391

همه چي آرومه

سلام به همه دوست جونيام. ممنون از تبريكات و اظهار لطف تون . خدا رو شكر همه چيز خيلي عاليه فقط من دارم از گرما هلاك مي شم ! فكر مي كردم بعد زايمان گر گرفتگيام تموم مي شه كه نشد. راستي تا الآن من خيلي دارم با سزارين حال مي كنم ( خدا رو شكر و گوش شيطان كر !) الحمد الله با بخيه هام تا اين لحظه مشكلي نداشتم . من يكبار ديگه به اين نتيجه رسيدم كه زناني كه زايمان طبيعي رو تجربه مي كنن خيلي مردن !'!!! زهرا فسقلي هم از بعد ساعت ملاقات تا ساعت ٨ ما رو فيلم كرد با كار هاش . يه كم شير ميخورد بعد خودش سرش رو برميداشت ، از من كه جداش مي كرديم مي زد زير گريه و ما به اين ترتيب سه چهار ساعت سر كار بودبم. راستي قصه من و گل سرهاي زهرا رو كه يادتونه؟ امروز م...
3 اسفند 1391

فاطمه هستم یک .....

می رم سراغ کوله پشتی ام . یادم نیست سال چندم دبیرستان بودم که خریدمش ولی می دونم که هرگز فکر نمی کردم قرار باشه وسایلم را که برای زایمان آماده میکنم توش بذارم. کیسه آبگرمم رو در می یارم .نگاش می کنم میگم این خوشگله با خودم می برمش. ( آخه یه کیف سبز خوشگل داره ) کتابهایی رو که گذاشته بودم با مامانم موقع درد بخونیم در میارم . دیگه باید بذارمش سر جاشون. شیرینی کنجدی هایی که داداشم از مشهد اورده بود رو نگاه میکنم . می خواستم بخورم موقع درد جون داشته باشم . می ذارمشون بریزیم تو کاچی . حوله زرده رو که گذاشته بودم برای موقع نماز استفاده کنم می ذارم توی کمد . دعاها و قرآنهایی که برای زایمان راحت نوشته بودم هنوز روی مبله . براشون فکری نکردم ....
1 اسفند 1391