زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

خواب

كم كم دارد يادم مي رود شب هايي را كه قبل از ساعت ٣ مي خوابيدم . همانطور كه بعدا يادم مي رود شب هايي را كه ساعت ٣ مي خوابيدم ! حسرت زود خوابيدن و خوب خوابيدن را نمي خورم ولي بعدها حسرت اين دير خوابيدن ها و بد خوابيدن ها در كنار دخترك را خواهم خورد. اينكه اينجا از شب زنده داري هايمان مي نويسم دليل دلزدگي نيست ، دليلش اين است كه من اين شبها را دوست دارم و دوست دارم كه يادم بماند شيريني شان را . دوست دارم امشب يادم بماند شبي كه با پشتوانه ٥ ساعت خواب در ٢٤ ساعت قبل ، تا ساعت ٢:٣٠ با دخترك بيداريم و من وجودم لبريز از رضايت است....
24 فروردين 1392

عزادار کوچولو

از سه شنبه روضه خانه مادری شروع شد . مراسمی که یک سال منتظر بودم با کوچولوم در آن شرکت کنم که خدا رو شکر روزیمان شد. دوشنبه شب زهرا بدقلقی می کرد: مثل همیشه !  کلی توی خونه راهش بردم ، ازش خواستم دعا کنه ما بتونیم فرداصبح بریم روضه ، دعا کنه خانم ما را به مجلسشان دعوت کنند. اعتقاد عجیبی به دعوت در این مجالس دارم تا توفیق و دعوت نباشد پای آدم به اینجاها نمی رسد حتی اگر خانه مادرم باشد . زهرا رو که بردم کلی همه ذوق کردن آخه مجلس قبلی که ماه صفر بود نینی تو دل من بود . کریر زهرا رو گذاشتیم روی اپن آشپزخانه . سنران گفت بچت دختره یا پسر؟ گفتم دختره. گفت : همونه ، به نمایش گذاشتیش ! تازه برای سلامتی "نوزادمون" صلوات هم فرستادن. فسقلی یه کم ...
23 فروردين 1392

بدون عنوان

دست شون درد نكنه ..... اگر نبودن معلوم نبود بتونم اين شام يخ كرده رو الآن بخورم يا نه ( منظور از الآن ساعت ١٢ شبه ) ، من كه خيلي ازشون راضيم ، دخترك هم دوست شون داره ، براشون دست و پا ميزنه، مي خنده و آغون مي كنه . البته بيشتر از پنج شش دقيقه نمي تو نه تحملشون بكنه، من به همين چند دقيقه كه الآن به پايان رسيد! هم قانعم . الاقل تا صبح گرسنه نموندم. من برم به احياي امشب برسم . راستي خرساي مهربون بالاي تخت زهرا رو مي گفتما!!!       ...
23 فروردين 1392

يه شبه مهتاب .....

ساعت ٢ بامداد : زهرا از ساعت نه و نيم كه شير خورده و خوابيده بيدار نشده. بغلش مي كنم ، مي آييم توي هال ، بين خواب و بيداري نيم ساعت شير مي خورد . مي گذارمش توي تختش ، دراز مي كشم ، يادم مي ايد كه رانيتيدش را ديشب نداده ام . دارويش را مي دهم ، نيم سي سي هم ويتامينش مانده ، ان را هم ميدهم ، انگار توي گلوي دخترك گير مي كند ، بغلش ميكنم ، به پشتش مي زنم و دوباره مي آييم توي هال . يه كم شير مي خورد و خوابش مي برد . دوباره ميگذارمش توي تختش و دراز مي كشم .چند دقيقه بعد بيدار مي شود . دوباره بغل دوباره هال ! راهش مي برم ، آروغش را مي گيرم ( حافظه كوتاه مدتم خراب شده فكر كنم اين وسطا دوباره شير خورد) مي گذارمش توي كرير ، چشمان دخترك به سان دو نورا...
19 فروردين 1392

بدون عنوان

بابايي زهرا را بغل كرده مي گه اين الآن خوش اخلاقه ببرمش پايين شب بخير بگه ! پدر و دختر با هم مي روند به ديدن پدربزرگ و مادربزرگ و عمه كه امروز از سفر برگشته اند. وقتي برمي گردند بابايي حسابي از أخلاق دخترش تعريف مي كند كه حسابي خوش أخلاق بوده و كلي آغون گفته و يه عالمه حرف زده !! خلاصه كلي دلبري كرده فسقلي. بعد شام بابايي براي خواب مي رود ، زهرا را براي خواب آماده ميكنم . چشمانش پر خواب است . ميگذارمش توي كرير و تكانش مي دهم . چشم ميدوزد به من و من برايش چهار قل را مي خوانم . چشمانش سنگين مي شود . مي روم قران مي آورم . سهم من از ختم قران ماماني بابا جز ١٦ است . سوره مريم را باز مي كنم . ماه صفر دو سال پيش در خاطرم مي ايد : سخنران روضه مان ...
18 فروردين 1392

یه جوجو با مزه

یکی از تغییراتی که دخترک بعد از 40 روزگی کرد این بود که به جای اینکه فقط شبها بیتابی کند از صبح گریه هایش را شروع می کرد . البته مامانش یعنی بنده تشخیص داد که این بیتابیهای روزانه به خاطر اینکه جذب روده های فسقلی 100درصد شده و دیگه پوشکش رو کثیف نمی کنه ! که تشخیص بی ربطی هم نبود چون فسقلی دیروز بعد از اینکه اساسی از خجالت پوشک و لباسش دراومد حالش خوب شد ! و ما ماندیم و دخترکی خندان که باید بدون لحظه ای درنگ تشریف می برد حموم . مامان و بابا دست به کار شدن و دخترک رو با کمک هم حموم کردن که نتیجه اش شد این جوجه دوست داشتنی :             ...
16 فروردين 1392