زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

سپاس گزاري

سلام به همه دوستان و عزيزاني كه در اين مدت ما رو حسابي با پيام هاي تسليت خودشون شرمنده كردن . دوست داشتم به تك تك اظهار لطف هاتون جواب بدم و دونه دونه از شما تشكر كنم ولي اين قصور رو از من بپذيريد .من و همسرم واقعا شرمنده محبت شما عزيزانيم و از طرف ديگه بابت داشتن چنين دوستان خوبي به خود مي باليم. انشالا هميشه صحيح و سلامت و شاد زير سايه امام زمان عج الله تعالي فرجه الشريف در كنار عزيزانتان روزگار بگذرانيد.
1 اسفند 1391

یک اتفاق بد

ا مروز 26 بهمن ماه روزی بود که آزمایش غربالگری دوم برای تاریخ زایمان من اعلام کرده بود . نی نی که نیومد ( و من البته خوشحالم از این بابت چون دوست دارم سه شنبه همزمان با تولد امام حسن عسگری علیه السلام و در 280 امین روز بارداری بدنیا بیاد ) اینکه نینی نیومد ما رو غافلگیر نکرد ( کار هر روزش شده !) ولی اتفاق دیگه ای افتاد که من هنوز باورش نکردم : صبح چشمم رو که باز کردم رفتم توی آشپزخونه. قرار بود با بابایی بریم تره بار خرید و من می خواستم قبل از رفتن نهار رو آماده کنم . انتظار یک 5 شنبه معمولی مثل بقیه 5 شنبه ها رو داشتیم . بابایی مشغول خوردن صبحانه بود که مامان بابایی زنگ زد و خبر داد که مادرش (مادربزرگ بابا) دیشب سکته مغزی ...
26 بهمن 1391

کمی تأمل ...

یه روز یه ترکه می ره سبزی فروشی تا کاهو بخره ...... عوض اینکه کاهوهای خوب روسوا کنه ، همه کاهوهای نامرغوب رو سوا می کنه و می خره . ازش می پرسن چرا این کار رو کردی؟ میگه : صاحب سبزی فروشی ، پیرمرد فقیری است ؛ مردم همه کاهوهای خوب رو می برند و این کاهوها روی دست او می ماند و من به خاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را می خرم . اینها را هم می شود خورد .... این ترکه کسی نبوده جز عارف بزرگ ، آقا سید علی قاضی تبریزی .         پانوشت : 26 خرداد امسال ، در یک صبح بسیار گرم و آتشین  ؛ در حالی که آرزو داشتیم زهرا کوچولو هم همسفرمان باشد ؛ به زیارت مزار این مرد خدا در قبرستان وادی السلام نجف رفتیم . مدیر ک...
24 بهمن 1391

عکسهای لو رفته زهرا کوچولو قبل از تولد

باعرض پوزش از تمامی دوستانی که دوست داشتن این روزها عکس دختر کوچولوی ما رو ببینن ولی زهرا فسقلی معطلشون کرده ، چندتا عکس براتون در ادامه مطلب گذاشتم.           امیر حسین جان قبول زحمت کردن و نقش زهرا کوچولو رو بازی کردن تا دوستان از خواهر کوچولوش دلخور نباشن  ...
23 بهمن 1391

ویزیت 39 هفتگی

 امروز رفتم بیمارستان برای ویزیت 39 هفتگی ( 38 هفته و 5 روز ) . زهرا مثل دوشنبه های قبل از صبح کم تکون می خورد . دکتر ضربان قلبش رو گوش داد. یه کم بالا پایینش  کرد و گفت ببین الان تکون خورد و ضربان قلبش هم بیشتر شد که نشون می ده اوضاع خوبه . در مورد دمنوش گیاهی که از دکتر گرفته بودم گفتم من این دمنوشو خوردم ولی فایده ای نداشت ! گفت از کجا می دونی فایده نداشت . این که قرار نیست زایمان زودرس بیاره قراره آروم آروم دهانه رحم رو نرم کنه که برای زایمان آماده بشه . در مورد تاریخ زایمان هم گفت اگر تا دوشنبه دیگه دردت شروع نشده بود ساعت 6-7 صبح بیا اتاق زایمان ببینیم اوضاعت چطوره و روند زایمان رو شروع کنیم . بعد دوباره پرونده مو ...
23 بهمن 1391

یک ملت بزرگ

تلویزیون را روشن می کنم . زندان کمیته مشترک را نشان می دهد . یکی از زندانیان سیاسی آن سالها کنار مجسمه زندانی و شکنجه گر  ایستاده و توضیح می دهد : مبارز را روی صندلی می نشاندند ، دستها و پاها و شکمش را می بستند و زیر صندلی اجاق روشن می کردند . کم کم نشیمنگاه صندلی داغ می شد و بدن زندانی را می سوزاند در حالی که او نمی توانست حرکتی کند و اگر حرکت می کرد شکنجه گر با مشت به بدن و صورت و دندانهایش می کوبید . زهرا  انگارمی ترسد . تکانهای عجیبی می خورد . ( از صبح کم تکان می خورد ولی ناگهان بیتاب می شود )دستم را روی شکمم می گذارم انگار که بخواهم چشمها و گوشهایش را بگیرم که نبیند و نشنود. ولی نه ... دستم را بر می دارم مادر . باید اینها را...
23 بهمن 1391