زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

22 بهمن

دیروز 22 بهمن ماه 1391 بود . روزی که ما منتظر بودیم جشن تولد دخترکمان را با جشن پیروزی انقلاب با هم بگیریم ولی خب  نشد ! حال و احوال اهالی ساختمان جالب بود : بابابزرگ زهرا با قلب عمل کرده و در حالی که دستش بر روی سینه اش بود و از درد ریه شکایت داشت  ؛ مادر بزرگ زهرا با درد کمر ؛ عمه جونی هم با دندان عقل جراحی کرده و لپ ورم کرده ! و من هم که معلوم الحال هستم !! ولی همه اینها باعث نشد که ما نرویم . دیروز همه آمدنده بودند: مامانی 75 ساله من که با ویلچر تا میدان آزادی رفته بود . امیر حسین فسقلی که در آغوش پدربزرگ اولین 22 بهمن عمرش را تجربه می کرد . مسافر کوچولو که هنوز نیامده با تکانهایش حس مشت گره کرده بر دهان دشمن را...
23 بهمن 1391

یاران در گهواره

ا مروز به هر وبلاگی که سر زدم دیدم عکس نی نی هاشونو تو راهپیمایی 22 بهمن گذاشتن . نینی ما که فعلاً نیومده ولی می تونین عکس خودمو تو راهپیمایی در ادامه مطلب ببینین. من در آغوش مامان جونم در راهپیمایی 22 بهمن 1366 :   ...
23 بهمن 1391

نی نی کی میای؟

بابا بزرگ زهرا می گوید ما از خیر 22 بهمن به دنیا اومدنش گذشتیم ! این چند روزه جایی نرین مواظب باشین مملکت تعطیله !! مادری می گوید : فردا 22 بهمنه ، دهه فجر تموم شدا ( من قول داده بودم دخملی اگه برای دهه فجر خودشو نرسونه ، 22 بهمن میاد دیگه ) از قبل تصمیم گرفته بودیم که من راهپیمایی 22 بهمن نرم. فکر می کردم یه زن نه ماهه پا به ماه اگر بره راهپیمایی خیلی خطرناکه  . ولی الان می بینم که نه ! مثل اینکه اتفاقی هم نمی افته اگر برم . این راهپیمایی علاوه بر پیامهای سیاسی و اجتماعی و جهانی که داره برای ما آخرین تلاش هم محسوب می شه !! روزشمار تونل نیایش به صدر رو دیدین؟ به همه می گفتیم اون روز شمار تولد بچه ماست . ا مروز عد...
22 بهمن 1391

38 هفتگی

چهارشنبه شام منزل یکی از دوستای قدیمی بابایی ( همکلاسی اول دبستان ) مهمان بودیم . همسرش که حالا یکی از دوستای خوب منه این مهمانی رو به عنوان آخرین گردهمایی خلوتمون ترتیب داده  بود و واقعاً سعی کرده بود اونشب رو به یاد ماندنی کنه . برای شام بیف استراگانف و سوپ جو و سالاد ماکارونی درست کرده بود که واقعاً یکی از یکی خوشمزه تر بود . من آنقدر شام خوردم که فکر کردم زهرا اونقدر جایش تنگ شود که همان شب بدنیا بیاد . پنجشنبه بابایی صبح رفت زهرا رو تو بانک خون بند ناف رویان ثبت نام کرد. دیروز که رفته بودم جواب آزمایشام رو بگیرم متصدی آزمایشگاه گفت تو که می خوای بری اتاق عمل چرا واکسن هپاتیت نزدی ؟ انتی بادیت خیلی پایینه در حد...
21 بهمن 1391

یک تشکر ویژه

وقتی زهرا رو توی بانک خون بند ناف رویان ثبت نام کردیم ، یه کتاب به اسم " همنام گلهای بهاری : نگاهی نو به زندگی و شخصیت پیامبر گرامی (صلی الله و علیه و آله و سلم ) " هدیه گرفتیم . الان داشتم ورق می زدمش از این مطلب خوشم اومد . خیلی هم بی مناسبت نیست . تقدیمش می کنم به بابایی که در خانه تکانی امسال مجاهدت زیادی از خودش نشون داد و به تعبیری ترکوند ! و به پدربزگ مهربون که امروز ما رو برای ویزیت 38 هتگی بردن مطب دکتر و دو سه ساعتی معطل شدن ( البته از شهریور ماه این زحمت بر گردن ایشونه ) ایشالا صحیح و سلامت به همراه بانو سایه شان بر سر ما مستدام باشه کار خانه به مردان می فرمود: خدمتتان به همسرانتان صدقه به شمار می آید ....
17 بهمن 1391

وقتی بابا کوچک بود

چندتا عکس از وقتی بابا کوچک بود:    دو ماه و یازده روزگی ( تاریخ پایین عکس زمان چاپ عکس را نشان می دهد )   شش ماه و سه هفتگی:   تولد یکسالگی:   تولد سه سالگی:   تاریخ اینو نمی دونم :   این هم یک عکس دو نفره از مامان و بابا در خانه مشترکمان!  ( هنر دستان بابا ) (بابا حدوداً 8 ماهه و من تقریباً 4 ماهه هستم )     پانوشت : یکی از دوستای بابا بهش گفته اگر بچتون 22 بهمن به دنیا اومد اسمشو بذارین یوم الله !! یه همچین دوستای خوش ذوقی داریم ما ...
16 بهمن 1391

وسایل بیمارستان نینی

با مامان جونم صحبت می کنم : من : برای بچه لباس چی بردارم ؟ مامان جونم: اون سرهمی صورتیه . من : برداشتم. مامان جونم : اون لباس بافتنیه که از مشهد خریدین . من : برداشتم .( این لباس از یادگارهای حسینه!)   مامان جونم مشخصات دو تا پتو را می دهد و من حاضرشان می کنم :   من : گل سر براش چی بذارم ؟؟؟؟     مامان جونم :   یه همچین مادر آرزو به دلی هستم من ...
16 بهمن 1391