زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

امان ...

امان از حرف مردم .....   فقط همین .......   پانوشت : دخترمون که این شکلی شده از بس حرفای عجیب و غریب شنیده وای به حال ما !     ...
25 ارديبهشت 1392

یادداشت مادری

هر چی به مامان زهرا گفتم وبلاگ نازنینو به روز بکن به حرفم گوش نداد ، منم زهرا رو ساندویچ کردم عکسش رو گذاشتم اینجا ( البته با کمک دایی جون )   امضا : مادری
19 ارديبهشت 1392

زهراي خودمان

آمدم بگويم دوباره زهراي خودمان شدي ....... با همان گريه ها و ضجه هاي شبانه ! بعدا نوشت : دخترک تا ٥ صبح یکسره بیتابی می کرد .
29 فروردين 1392

مدیریت بحران

دخترک دو سه روزی است خوش اخلاق شده فکر کنم اثر امپرازوله. دیروز بی سابقه ترین روز عمرش راگذراند : شیر می خورد و می خوابید و می خندید! اینقدر این بچه بی تابی میکرد ( از اول تولدش تا دو سه روز قبل ) وقتی آرام میشد یا می خوابید من و بابایی نگرانش میشدیم که نکنه مریض شده ! یعنی تو اون روزای وحشتناک مریضی من هم این بچه لحظه ای چشم روی هم نمیذاشتا ! دائم گریه می کرد و شیر می خواست. خدا انشالا همه مریضا رو شفا بده این دختر کوچولو ما رو هم از نگاهش محروم نکنه . امروز دخترک یک ساعت و نیم تو تختش با خودش بازی کرد و اجازه داد مادر خواب آلودش یه سری رو بالش بذاره ! ساعت ٩:١٥ همراه مامان جونش برای صرف صبحانه تشریف برد طبقه پایین پیش پدربزرگ و مادربزرگش...
28 فروردين 1392

نذر مامان

"نیت کردم بچه ام رو سال دیگه با کالسکه پشت دسته عزاداری حضرا زهرا سلام الله علیها ببرم " نیتی که من پارسال شب شهادت حضرا زهرا سلام الله علیها، توی یه شب بارونی ، پشت دسته عزاداری مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام کردم و امشب سه تایی رفتیم تا نذر مامان رو ادا کنیم باز هم در یک شب بارانی. و عجیب دلم به یاد دوستانم بود که این روزها در انتظار فرشته ای کوچک از جانب خدایند.           ...
25 فروردين 1392

روضه مادرانه

سختی بیماری یک طرف ، غصه دخترک یک طرف. دلم برایش می سوخت که مادرش را کنارش حس نمی کرد ، آغوش مادرش پرمهر ولی خسته بود  ، آن قدر خسته که حتی نمی توانست جثه کوچک او را تحمل کند . دلم برای دخترک می سوخت که قرار بود از مادرش جدا شود. گرچه زن دایی با سخاوت حاضر شده بود شیره جانش را بین او و دردانه اش قسمت کند ومادری واقعاً در حقش مادری می کرد ولی جگرم می سوخت برای آن لحظه ای که او گریه کند و بر خلاف همیشه که هنگام گریه می شنید : گریه نکن عزیزم مامان اینجاست ، " مامان " کنارش نباشد. دخترم چقدر تنها می شد . اصلاً بچه بی مادر چقدر تنهاست . همه عالم هم که مهر و محبتشان را نثارش کنند بازهم بی کس است. همه مادرها این را می دانند، همه مادرها جگر...
25 فروردين 1392