ساعات نخستين بامداد شنبه ٢٦ مرداد ماه : ياد صحبتهاي امروز خانه مادري مي افتم . با زن دايي جون و مادري راجع به " محمد طاها " صحبت مي كرديم . مادري از نذر و نياز خوانندگان وبلاگ "محمد طاها " براي پيدا شدنش مي گفت . در حال وضو گرفتن از دلم گذشت يك ختم قرآن نذر كنم براي آن شهيدي كه من نمي دانم كيست و خدا مي داند كيست ! مهلت پيدا شدن پسرك را هم تا آخر هفته تعيين كردم و خدا مي داند كه در آن لحظه كوچك ترين اميدي نداشتم كه پسرك تا آخر هفته پيدا شود و من نذرم را أدا كنم . حدوداي ساعت دو - دو ونيم ، تبلت بدست روي تخت دراز كشيده ام و سر از وبلاگ محمد طاها در آوردم . نظرات مردم را مي خوانم . غم همه وجودم را گرفته و من إحساس مي كنم كه چقدر حقيرم در براب...