ياد باد آن روزگاران ....
اين روزها خاطرم مي رود پيش دوستاني كه روزهايي با هم بوديم و حالا من هستم و آنها نيستند . ياد " مونا شاه جويي " كه از بچگي شب بيست وسوم ماه رمضان احيا خانه آنها ميرفتيم . پدرش چلو كبابي داشت و پايان مراسم سحري چلو كباب مي دادند . آخرين باري كه با هم بوديم اعتكاف سال ٨٧ بود . سه روز با هم روزه گرفتيم و سه روز سر سفره افطار با هم ، هم سفره بوديم . دوست كودكي من ، زمستان ١٣٨٨ همان موقع هايي كه من سرمست آغاز زندگي مشترك و برنامه ريزي براي مسافرت عيدانه بودم ، به ناگاه در چنگال سرطان كبد گرفتار مي شود و كمتر از يك ماه بعد، دختر ته تغاري خانواده شاه جويي ، در سن ٢٤ سالگي در اسفند ماه هم آغوش خاك ميشود . ياد مونا افتادم وقتي داشتم از احياهاي كودكي ام براي همسرم مي گفتم ..... ياد " سمانه قيدر " افتادم امروز . تلويزيون فيلمي نشان مي داد كه قلب دختري به نام فرشته را اهدا كرده بودند. " سمانه " برايم زنده شد : دختري لاغر اندام و خوش رو ، با حجابي مثال زدني ، به گمانم جهانگردي مي خواند. يكي دوسالي از من كوچك تر بود . روزي كه جلوي ديوار بسيج دانشكده اعلاميه فوتش را ديدم باور نكردم اين " سمانه قيدر " همان سمانه اي باشد كه من مي شناختم ولي چشمان اشك بار دوستانش مي گفت باور كن ! باور كن سمانه رفته . فكر نمي كنم هنوز ٢٢ سالش شده بود . سمانه رفته بود و اين طور كه گفته شد پدر و مادر داغ دارش دريچه هاي قلبش و برخي ديگر از أعضاي بدنش را اهدا كرده بودند. ... نمي دانم چه طوري اين پست را تمام كنم ؟ نمي دانم چه بنويسم ؟ فقط آمدم دوستانم را ياد كنم . به حرمت التماس دعائي كه سمانه موقع سفر كربلا به من گفت و خواست كه به حضرت عباس عليه السلام سلامش را برسانم ؛ به حرمت همه خاطره هاي كودكي ، به حرمت سه روز و سه شب هم نفسي با مونا ......
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ياد باد آن روزگاران ....
