زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

يك حس مادرانه

دخترك بي قراري مي كرد امروز . شب , مثل هميشه در حال شير خوردن خوابش برد . شير مادر اما هنوز روان بود و لبهاي دخترك روي هم آرام گرفته بودند ." كاش لب باز كند و شير بخورد" . نگاهم در معصوميت و پاكي چهره دخترك كه به سان فرشته ها در آغوشم آرميده گير مي كند . چشمانم به نم مي نشيند .... كاش "آقا" ، "علي " را با خود نمي برد.... كاش رباب شير داشت .... كاش آن موقع كه شير رباب هم روان شد فرشته كوچكش در آغوشش بود .... دخترك را مي بوسم ، مي بويمش ؛ خدا مي داند سير نمي شوم دلم آرام نمي گيرد . دوباره دلم آتش مي گيرد.... دوباره رباب .... دوباره ارباب ...... اي كاش بچه ها اينقدر شيرين نبودند .....
20 خرداد 1392

صندلي

يعني هيچ رئيس و وكيل و وزيري ، وقتي به صندلي رياست و وكالت و وزارت تكيه كرد ، اين لذت را نمي برد .... لذتي كه دخترك سه ماهه من از تكيه بر صندلي روروئكش مي برد !
10 خرداد 1392

یا زینب کبری

این خاطره را امروز حاج آقا علی پناه در سخنرانیشان در مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام تعریف کردند . برای امروزمان همین بس : شب اربعین در مجلسی سخنرانی داشتم . وسط منبر یک آقایی بلند شد و گفت آقا من یک سوال دارم . گفتم آقا الان وقت سوال نیست . ولی اون آقا گفت : سوال من این است که آیا روز عاشورا در لشگر دشمن زن هم بوده ؟ گفتم : نه نبوده . دوباره پرسید : یعنی حتی یک زن هم نبوده ؟ گفتم : نه ، حتی یک زن هم نبوده . ناگهان اون آقا با دو دست زد توی صورتش و شروع کرد های های گریه کردن . گفتم چی شد اقا؟ مجلس رو به هم ریختی . جواب داد : پس چه کسی دستهای زینب سلام اله رو بست ؟؟؟ کی ناموس ابا عبداله علیه السلام رو سوار محمل کرد ؟؟؟؟ کی ..... برای ا...
5 خرداد 1392

جشن ميلاد دردانه

همه امروز دست به دست هم دادند تا مامان نذرش را ادا كند . عهدي كه شب بيست و هفتم ماه رجب ، در صحن علم دار كربلا با خدا بسته بود . شبي كه اين نيت را از دل گذرانده بود كه اگر هديه خداوندي در دلش جوانه زده باشد ، براي شكرين دردانه أهل بيت عليهم السلام ، شش ماهه ارباب و رباب ، در روز تولدش مولودي بگيرد . و امروز " زهرا" ، جوانه اي كه آن شب ٤ هفته و ٣ روز داشت در مجلس جشن ميلاد باب الحوائج شش ماهه ، در آغوش مادر آرام گرفته بود . پانوشت : تمام زحمت هاي اين جشن را مادري و پدربزرگ عزيز تقبل كردند . إنشاء الله قبول باشه پدر و مادر عزيزم .
30 ارديبهشت 1392

گردش سه نفره

پارسال بهار من و بابایی زیاد پارک و اینور و اونور می رفتیم . فکر می کردم امسال چون بچه داریم این گردشها خیلی محدود بشه که خدا رو شکر این فسقلی تا حالا مانعی برای بیرون رفتن هامون نشده . دوشنیه 16 اردیبهشت : سه تایی رفتیم خرید که حاصلش یه آغوشی برای زهرا  و یه ملحفه  و یه اسباب بازی کوچولو برای فسقلیا بود . بعدش تصمیم گرفتیم بریم دریاچه شهدای خلیج فارس رو که تازه افتتاح شده بود ببینیم . متاسفانه دوربین نبرده بودیم. چند تا عکس با موبایل برای یادگاری انداختیم .               سه شنبه 17 اردیبهشت : بابایی اومد دنبال من و زهرا که خونه مادری اینا بودیم . تا نشستی...
25 ارديبهشت 1392

چرا نبودیم ؟

سلام اینکه ما کجا بودیم و چه می کردیم برای خودش ( در واقع برای من) داستانی دارد . مادری و پدربزرگ یک سفر هفت هشت روزه رفته بودن ، بابایی زرد زخم گرفته بود و از ترس اینکه دخترک نگیرد دست به زهرا نمی زد که هیچ ، مدام هم می گفت وای دستم خورد به کریرش ، وای دستم خورد به پتوش وای ... با این اوصاف علی (بنده ) مانده بود و حوضش . دخترک باید واکسن دوماهگیش را میزد .  بچه های دور و برم را  دیده بودم که بعد از این واکسن یه حال اساسی به مامان باباهاشون داده بودن ! دلتنگی  داشت دیوانه ام میکرد ، استرس دست تنها بودن در نگهداری از زهرا بعد از تزریق واکسن هم اضافه شد ، یکسری جریانات حاشیه ای هم روح و روانم را به هم ریخته بود . اضافه کنید به ...
25 ارديبهشت 1392

امان ...

امان از حرف مردم .....   فقط همین .......   پانوشت : دخترمون که این شکلی شده از بس حرفای عجیب و غریب شنیده وای به حال ما !     ...
25 ارديبهشت 1392

یادداشت مادری

هر چی به مامان زهرا گفتم وبلاگ نازنینو به روز بکن به حرفم گوش نداد ، منم زهرا رو ساندویچ کردم عکسش رو گذاشتم اینجا ( البته با کمک دایی جون )   امضا : مادری
19 ارديبهشت 1392