زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

يك سؤال داشتم از محضرتون زهرا خانم !

مادرجان يك قاشق چاي خوري ( نه مربا خوري ) سرلاك به أضافه چهار قاشق چاي خوري آب ، چقدر مي شود كه هم خودت خورده اي ، هم به دور دهانت ماليده اي هم به موي سرت ، هم به مژه ات ، هم به گوشت ، هم به بازوي راستت ، هم به انگشت كوچك پايت ، هم لباس من ! * پانوشت : يه كم سرلاك هم در مسير كاسه به دهان دخترك ، روي پاي من ريخت ، با تمام اين اوصاف ته كاسه را هم من خوردم !!!!
25 شهريور 1392

دخترك تند تند بزرگ مي شود !

هنوز توي تقويمم ننوشته بودم كه از چه روزي نشست ؛ چرخيدن روي زمين را از كي شروع كرد ؛ كدام روز بود كه خودش را روي زمين كشيد، چه زماني سينه رفتن را شروع كرد و با دهان باز و نهايت تمركز ! خودش را به چيز هايي كه دوست داشت رساند .... اينها را به خاطر سپرده بودم ولي در روزمرگي هايم گم شدند . حالا آمدم بنويسم كه دخترك از پنج شنبه تلاشهايش را براي چهار دست و پا رفتن آغاز كرده و خوب هم پيشرفت كرده ! امروز آشپزخانه و دستشويي را فتح كرد! *قبلا پست هايي داشتم با عنوان دخترك كم كم بزرگ مي شود ولي الآن إحساس مي كنم دخترك تند تند بزرگ مي شود !
23 شهريور 1392

دوباره بهار ، دوباره شکوفه

جوانه ای دیگر در آستانه رویش است .... دخترک اما همچنان از " پوف " بیزار است ! پانوشت 1 : " بیزار " به معنای واقعی کلمه ! پانوشت 2 : زهرا از دیروز بعد از ظهر تب کرده است و پسردایی جانش نیز از امشب همراهش شده .
15 شهريور 1392

استقبال یک دختر کوچک از مردانی بزرگ

امروز روز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام ، نود و دو مرغ مهاجر به شهر ما قدم نهادند . ما هم طلبیده شدیم که به استقبالشان برویم. دخترک را در آغوش دارم ، پشت سر باباییش ایستاده ایم.شهدا از جلویمان عبور می کنند ، دخترک خم می شود ، دستش را به پشت بابایی می زند چندبار ،‌دلم ریش میشود. چیزهایی که دیروز شنیده بودم برایم تداعی می شود : شهیدی که پنج ماه بعد از شهادتش ،‌ دخترش به دنیا می آید یا دخترکی که پنج ماه بعد از یتیم شدن پا به دنیا می گذارد  ؛ شهیدی که در دو سالگی مادر و در چهار سالگی پدر از دست داده و هیجده روز  پس از تولد فرزندش آسمانی می شود ... جگرم می سوزد برای زهراهایی که شاید هنوز هم در حسرت دید...
11 شهريور 1392

گلابي

يك ساعتي مي شود كه دخترك با يك گلابي سرگرم است. گاهي به دهان مي بردش و چهره اش متفكر مي شود گلابي اما سالم است دخترك پوستش را مزه مزه مي كند به گمانم . چند لحظه قبل : دخترك دمر شده و گلابيش را به دست گرفته . صداهاي مشكوك مي شنوم ، سرم را نزديك مي برم .... فسقلي با اين يك چهارم دندانش چه گلابي خورده ! باز هم متفكر مي شود اين بار بيش تر پيش !!   ...
6 شهريور 1392

آي قصه قصه قصه ....

يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود، مادر بزرگي بود مثل همه مادر بزرگها عاشق نوه هاش . يك شب جمعه قصد كرد برود مسجد و بعد نماز دعاي كميل بخواند. بعد از نماز مغرب ديد يك ني ني كپل و با نمك و با مزه آمده مسجدشان كه تا حالا شبها اونجا نيامده بود. مادربزرگ قصه ما جانمازش را از صف دوم جمع مي كرده و به صف آخر (صف هشتم نهم ) ، كنار ني ني تپله نقل مكان مي كند . از ان طرف هم ني ني جان ، جانماز و مهر و تسبيح نمازگزارهاي بغلي را به هم مي زند و مامان جانش مجبور مي شود با ايشان تشريف ببرد يه صف عقب تر از صف آخر ! بعد از نماز مادربزرگ با ني ني بازي مي كند تا مامان ني ني نمازش را بخواند و بعد از آن ني ني براي سوخت گيري ! از پيش مادربزرگ مي رود. دعاي كميل ...
3 شهريور 1392

دخترك كم كم بزرگ مي شود -٣

زودتر از آنچه انتظار داشتم اتفاق افتاد .... دخترك ميز تلويزيون را كشف كرد ! پانوشت : دخترك خودش را به ميز تلويزيون رسانده بود ، روميزي طبقه پايين را كشيده بود و دهانش براي خوردن قوطي گل هاي خشك كه روي آن قرار داشت، مهيا كرده بود كه من رسيدم . چند لحظه بعد هم هديه مادري يعني گل دان چيني دوست داشتنيم را كه آن هم در طبقه پايين ميز تلويزيون است نشانه رفت كه سو قصد نافرجام ماند خدا رو شكر !
2 شهريور 1392

یه صدای دوست داشتنی

از دیشب ، یه صدا به صداهای این دنیا اضافه شده ..... صدای برخاسته از تماس قاشق با جوانه ای نوپا ... جوانه ای در دهان فسقلی روییده .....   عکس تزیینی می باشد : 14 تیرماه   ...
31 مرداد 1392

من هنوز بچه مدرسه ای هستم !

نزدیک به یک دهه از دوران دانش آموزیم می گذرد و من هنوز وجودم لبریز از شور می شود وقتی یاد روزهایی می افتم که بی صبرانه منتظر نتیجه آزمونهای مرآت بودیم ، چه هیجانی داشتم آن لحظه ای که نتایج می آمد  می آمد  و چه کیفی می کردم از اینکه در درسهای عمومی در مدرسه اول شده ام یا فلان درصدم در کل شرکت کنندگان رقیب نداشته یا ..... چقدر حال می کردم آن روزها با این چیزها و چقدر دلم باز می شد و روحم تازه می گشت !!!! و حالا همان شور ، همان هیجان و همان لذت را دوباره تجربه می کنم ، در روزهایی که دخترک را برای پایش سلامت می بریم و یا روزهایی که از دکتر مرندی وقت داریم. چقدر هیجان دارم ! دوست دارم زودتر بدانم وزن دخترک چقدر شده ، تند تند حساب کنم توی دو م...
31 مرداد 1392