زهرا جون مامان زهرا جون مامان ، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

زهرا کوچولو مسافر کربلا

رفت ....

دوستان گرامي در توضيح واژه " رفت " در پست قبلي ، خدمتتان عارضم كه رفت ديگه !! دخترك اين روزها كلي مي ايستد خودش به تنهايي و سه چهار قدمي راه مي رود باز هم خودش به تنهايي ! ( ما شاء الله لا حول و لاقوه الا بالله ) ( اولين بار در محرم در شب حضرت قاسم عليه السلام در خانه پدر بزرگش سه قدم راه رفت . ) اگر هم كه يك دستش را بگيريم تقريبا خوب ، راه مي آيد . بله ديگه ، واژه رفت رو خوب توضيح دادم ديگه ؟ در ضمن دخترك در اين مدت كلي اطلاعات عموميش رو بالا برده ها ! ماشين ، جوجه ، ساعت ، دمپايي ، چرخ ماشين ، تسبيح ( الله اكبر ) و ببعي را ميشناسد و اگر بخواهيم آنها را به ما مي دهد. .... به ني ني اش ، " بَه " مي دهد و اين " به " هر چيزي است كه جلوي دستش با...
12 آذر 1392

انتظار ....

ما همچنان منتظريم ..... منتظريم كه دخترك زبان باز كند و به حرف بيايد و بگويد آن روز كه مودم USB را از كامپيوتر كشيد بيرون و توي هوا تكون تكون مي داد ، آخرش كجا پرتش كرد؟؟؟ كه ما هنوز نتونستيم پيداش كنيم ! پانوشت : اين پست با آيپد نوشته شده كه فعلا به جز اون يك باري كه دخترك از روي دراول پرتش كرد پايين ، از دست دخترك جون سالم در برده !
29 آبان 1392

دخترك همچنان بهاري است

در چهل و سومين روز پاييز ، پنجمين شكوفه روييد.... حالا ديگر هر كدام از مرواريد هاي پايين دخترك يك دوست در بالآي سرشان دارند. پانوشت : تا الان صد بار از خودم پرسيده ام .... آخه من چي فكر كردم پيش خودم كه ساعت ١١:٣٠ شب براي دخترك سوپ بارگذاشته ام و تا الان بيدار منتظر نشسته ام تا گوشتهايش خوب نرم شوند !!! واقعا چي فكر كردم ؟؟؟ آهان ! أصلا فكر نكردم ، يه كم فكر كرده بودم اين كار رو نمي كردم !!!
13 آبان 1392

باز هم بهار آمد

هوا ، هواي پاييز است ، حال و هواي دخترك اما بهاري است .... امشب در أولين لحظات سي و پنجمين روز خزان ، چهارمين شكوفه بهاري را ديدم ، دوباره جوانه .... دوباره بهار ..... حالا دخترك دو مرواريد در پايين دارد و دو جوانه نوپا در بالا : يكي شمال شرقي و يكي تقريبا در مركز !     ...
5 آبان 1392

مهمان عزیز

خیلی از آن روز گذشته ولی دلم نمی آید این پست را ننویسم . عرفه مهمان داشتیم . دو نفر بودند . یکی شان تقریبا هم سن و سال من بود و دیگری نه سال بزرگتر . این ها را همان روز صبح برای دخترک هم گفتم . گفتم بداند امروز میزبان چه کسانی هستیم. من و دخترک آن روز تنها بودیم . دوتایی لباس پوشیدیم و رفتیم به استقبال میهمانان عزیزمان . عکس دخترک و مهمان عزیزمان را در ادامه مطلب ببینید . مهمانان عزیزمان را با فلش نشان داده ام :                     و دخترک ... یکی از کوچکترین میزبانان این دو مهمان. برای دخترک در خانه گفته بودم این دو میهمان اینجا غریبند ، مهمان م...
4 آبان 1392

آتلیه هشت ماهگی

چند تا عکس در ادامه مطلب هست حاصل سر و کله زدن ، ادا در آوردن ، بالا و پایین پریدن ، دست زدن و هزار تا جنگولک بازی دیگه من و بابایی برای دخترک خوابالود . چون من خودم از بعضی از  عکسها خیلی خوشم اومده می ترسم دخترک رو چشم بزنم !  اینجا می نویسم " و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعو ا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین " ..... یادآوری می کنم چون خیلی با ذوق و سلیقه نیستم ( اصلا نیستم ) دکورهای جورواجور برای دخترک نچیندم و همه پشت زمینه ثابت دارند. پانوشت 1: از این تریبون مراتب تشکر خود را از جک و جانورهای سی دی 4 بی بی انیشتین که ما را در این مهم یاری نمودند ، اعلام می نماییم. ...
4 آبان 1392

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

یک حلقه جدید ..... دو روز است آمده ..... درست در وسط تنه درخت زندگی مشترکمان .... یک سال به عمر درخت اضافه شد ، یک حلقه به تنه درخت اضافه شد ...  آغاز نهمین ماه شکفتن شکوفه ی زندگی و شروع پنجمین سال عمر درخت زندگی مشترکمان ، با هم مقارن شده است . شکوفه جان ان شالله هر روز بهاری تر از پیش باشی و تو ای درخت در سایه سار الطاف الهی مستحکم و قوی ریشه در جان ما بدوان . یک عکس از گل و لاله و شکوفه و عروس و داماد !!! نوزدهم اردیبهشت 1392   ...
4 آبان 1392

سومين جوانه

در ميان روزمرگي هايم آمده ام بنويسم كه سه روز است سومين دندان دخترك جوانه زده ، جايي در دور دست ! بالا سمت چپ ، دندان شماره ٤ !
1 آبان 1392