مهمان عزیز
خیلی از آن روز گذشته ولی دلم نمی آید این پست را ننویسم .
عرفه مهمان داشتیم . دو نفر بودند . یکی شان تقریبا هم سن و سال من بود و دیگری نه سال بزرگتر . این ها را همان روز صبح برای دخترک هم گفتم . گفتم بداند امروز میزبان چه کسانی هستیم. من و دخترک آن روز تنها بودیم . دوتایی لباس پوشیدیم و رفتیم به استقبال میهمانان عزیزمان . عکس دخترک و مهمان عزیزمان را در ادامه مطلب ببینید .
مهمانان عزیزمان را با فلش نشان داده ام :



و دخترک ... یکی از کوچکترین میزبانان این دو مهمان. برای دخترک در خانه گفته بودم این دو میهمان اینجا غریبند ، مهمان محله ما شده اند ، کسی را ندارند و بعد اصلاح کردم : دارند شاید خیلی زیاد هم کس و کار داشته باشند ولی امروز من و تو کس و کار انهاییم .



و در آخر ، موقع خداحافظی به دخترک گفتم به مهمانان عزیزمان بگوید :
خداحافظ ! انشاالله در بهشت همدیگر را ملاقات کنیم .
چقدر دوست دارم دعای دخترک برآورده شود خدایا !
پانوشت : شب عرفه از طریق یکی از بستگان که در کربلا بود باخبر شدیم که روز عرفه دو شهید در پارک پرواز دفن می شوند . ما در تهران بی خبر بودیم و آنها در کربلا خبر داشتند ! با خبر شدنمان از این مراسم آن هم به این طرز عجیب را به فال نیک گرفتم و صبح روز عرفه بدون اینکه به کسی خبر بدهیم با دخترک به استقبال شهدا رفتیم.


مهمان عزیز
